ما 12 تا بودیم. 6 تا پسر و 6 تا دختر. خاله کوچیکه رو تهدید کرده بودیم اگه بخوای هوس بچه دار شدن بکنی با ماها طرفی و نباید این رقم رند رو با یه بچه که عددش 13 است خراب کنی و خاله کوچیکه هم روی قولش موند و دیگه نوه ای به خانواده ما اضافه نشد.من چهارمین نوه خانواده ودومین نوه دختری ام. قبل من دو پسر و یک دختر توی خانواده اومده بودن بنابراین اومدنم هیچ هیجانی توی خانواده نداشته به غیر از انتخاب اسمی که پدر برای من در نظر گرفته بود و کل خانواده شوریده بودند علیه اش . نه هنری داشتم که مایه مباهت باشه نه از نظر اخلاقی الگو بودم. تنها کاری که تونستم بکنم که این خانواده به خاطر من به جنب و جوش بیفته عروس شدنم بود که بعد عروسی خاله کوچیکه که 18 سال قبل توی این خانواده اتفاق افتاده بود این خانواده رنگ عروسی به خودش ندیده بود و آخر سر هم که من عروس شدم دیگه آقاجون ومامان بزرگ هم زنده نبودن که خیلی چیزا رو ببینن.
بزرگترینمون که پسر بود شش سال از من گنده تر بود و تازه وقتی رفته بود دانشگاه من راهنمایی می رفتم. اینقدر این پسر باهوش بوده اون وقتها که کلاس خصوصی رفتن اصلا باب نبوده که تو کنکور اون سال این پسر نفر 8 ایران میشه و یه راست میره دانشگاه شریف. از بد حادثه همون سال اولی که پاشو گذاشته بوده تهران و دانشگاه پدرش به بهانه یه سرماخوردگی ساده فوت می کنه. باهمه این تفاصیل باز توی دانشگاه جزو دانشجویان خوب بوده و از اونجایی که رشته الکترونیک رو دوست نداشته و اون روزها کامپیوتر تازه اومده بوده توی ایران به برنامه نویسی کامپیوتر علاقه مند میشه و شروع میکنه به یادگرفتن زبانهای مختلف برنامه نویسی و هیچ وقت از لیسانس الکترونیک اش استفاده نمی کنه.
یک هفته ای میشه که بزرگترینمون رفته کانادا . شاید به بهانه پذیرش تحصیلی و خوندن فوق لیسانس اما همه ما میدونستیم رفتنش یعنی موندنش برای همیشه. نه اینکه برنگرده ولی وقتی یکی از همه چیز و همه کسش دل میکنه و میذاره و میره توی کشوری که هیچ چیزش به فرهنگ ما نمیره معلومه که نهایت سعی اش رو می کنه که خوب زندگی کنه. علی الخصوص که تو آدم باهوشی باشی و توی کشور خودت قدر ندیده باشی.
توی دفتر یادبودی که تو مراسم عروسیم گذاشته بودم برادرش نوشته بود 12/1.....؟؟ 12/12 یعنی یکی از این 12 نوه رفته و خدا میدونه باقی کی برن و حالا میبینم یکی دیگه از ما هم رفته جایی که فرسنگها از ما دوره.
روزای آخری که رشت بود یا معمولا بساط مهمونی و شب نشینی به راه بود یا مراسم عکس گرفتن از در و دیوار خونه و کوچه پس کوچه های رشت و فک و فامیل و هدیه دادن و سوغاتی گرفتن از در و همسایه درست وقتی که تو باور نمی کنی براشون مهمی.از شانس خوبش دقیقا شب سال نو میرسه مونترال و مراسم شادی و پایکوبی برای سال نو اونقدر زیاد بوده که دیگه نه غم غربت میذاره نه دلتنگی . حالا ما موندیم و چت کردن و وب دادن و پرسیدن اینکه کامی ماهم بیایم اونجا یا نه؟
از دوسال پیش که برنامه رفتنش به کانادا قطعی شد تک تک ماهایی که مونده بودیم بین دوراهی رفتن و موندن به تک و تا افتادیم و که باید موند یا رفت. خاله کوچیکه و شوهرش که کاپیتانه تصمیم گرفتن که برن کانادا و مدتهاست درحال نامه نگارین. به احتمال زیاد پسرخاله ام مقدمات اومدن برادرش رو که اونم لیسانس قدرت از شریف داره رو فراهم میکنه و اونم تا یکی دوسال دیگه میره. دکتر مانولو پسر دایی ام هم برای گرفتن دکترا داره برای کانادا و اروپا یکسری دوندگی می کنه و از دخترا هنوز معلوم نیست کسی می تونه با خودش و احساساتش کنار بیاد یا نه!!
حالا دیگه نه 12 تا ایم و نه میدونیم چندتا از این 12 تا باقی میمونند و نه مطمئنیم اگه به بهانه ای باز 12 تا مون کنارهم جمع بشیم می تونیم هنوز به یه چیز مشترک بخندیم یا نه؟؟؟!!!
تابعد...