تبليغاتX
یادگاردوست - My name is Angela
این جریان برمیگرده به یکسال پیش .داستان از اینجا شروع شد که یه روز نیوشا تنهایی سر خاک آقاجون و مامان بزرگ میره و زمانی که اومده بوده خونه تا مامان اینا رو میبینه از شدت هق هق تقریبا بنفش شده بوده. از اونجایی که معمولا نیوشا کمتر حرف میزنه و از این تریپ یوگایی موگاییه کسی نمیره بپرسه این گریه واسه اون عزیزان از دست رفته است یا اینکه فرشته مرگ رو دیده  از کرده اش پشیمون شده یا یه چیز دیگه. وقتی بعد چند روز پرس و جو ازش حرف میکشند معلوم میشه یکی از این زنایی که میان سر قبرها و آب میارن تا قبر بشورن و یه پولی میگیرن همینجوری با نیوشا درد و دل می کنه و اونقدر از بدبختیاش واسه نیوشا حرف میزنه که نیوشا هرچی پول داشت به اون زنه میده و اونقدری نگه میداره که تا خونه برسه  و تمام طول راه یعنی از تازه آباد ( بهشت زهرای شماها) تا خونه که خب کلی خیابونه گریه  میکنه. این اتفاق باعث میشه که بیفته توی کمد لباسای من و مامان وبوبو  و خب خاله و دختر خاله ها و گاهی تا حد زور و اجبار لباسایی رو که دیگه استفاده نمی کردیم جمع کنه و با حرفاش مثل پتک بزنه تو سرمون که خیلی ها هستن همین لباسو رو ندارن بپوشن و از این حرفهای بی مزه مجریای صدا وسیما در حداینکه  بنی آدم اعضای یکدیگرند و ...خلاصه جمعه بعدش با مامان و بوبو با کلی لباس قدیمی و کوچیک شده ماها میرن تازه آباد توی اون قبرستون بزرگ میون اونهمه آدم میگردن دنبال اون خانومه تا این لباسها رو بهش بدن.

با بررسیهای موشکافانه مامان و بوبو اینجور به نظر میرسه که زنه کمی شارلاتان میزده و اونقدرهم بدبخت نبوده اما در هر حال این اتفاق تلنگری بوده واسه نیوشا که با مامان یکی از دوستاش که تو بهزیستی کار میکنه جور بشه و بره چندتا خانواده بی بضاعت رو از نزدیک ببینه و به فکر کمک به اونا بیفته. اولین کاری که می کنه یه لیست بزرگ  از دوست و آشناها می نویسه و باهاشون تماس میگیره که میخواد به بعضی از این خانواده ها کمک کنه و اونها اگه دوست دارن در ماه چقدر می تونن پول بدن و خب چون اغلب این بچه ها یا سر کار نمیرن یا تازه رفتن سر کار پولاشون در حد 1000 تومان یا 2000 منه اما با همین پولایی که از دوستاش میگیره در ماه همیشه یه مبلغ ثابت 100000 تومن جمع میشه که خب بین چند خانواده تقسیمش می کنه. اینجوریه که سر ماه که میشه نیوشا عین داروغه ناتینگهام راه میفته تو خیابون از این خونه به اون خونه دوستاشو تلکه میکنه تا  بلکه هم شده به زور دیگران رو تو این کار سهیم کنه.

یه نمونه از جملاتش به مو قشنگ وقتی که ما شام یا ناهار خونه مامان اینا دعوتیم میزنه اینه: از غذای امروز راضی بودین؟ و خب باید حواست باشه که چندم ماهه و وقتشه که پولو اخ کنیم.

چند روز پیش نیوشا از من خواست که جمعه به عنوان حمال افتخاری و آژانس خصوصی برم دنبالش که یه سری غذا به چندتا خونه بده و خب در حالت عادیش مامان ما به زور تو آشپزخونه غذا می پخت  نمیدونم چه جوری با احساسات مامان بازی کرده که مامان  غذا بپزه و  تازه چون مامان و بوبو این چند روز مسافرتن گشته تو یخچال از دو سه تا پرتقال و خرمالو بگیر تا ترشی و کدو کش رفته و با یه گزارش تلفنی  اجمالی اونم جهت  حلالیت طلبیدن از این دزدی خانگیش به مامان اطلاع میده که وقتی اومد دنبال یه سری چیزا توی یخچال نگرده و  ماشینو تا حد انفجار پر می کنه از لباس و غذا  و میریم که به زور هم شده صواب ببریم.

تصور کنید یه محله داغون رو که قیافه آدمهاش خلاف میزنه و سه تا دختر تنها از این کوچه به اون کوچه با ماشین می گردن و از اونجایی که خواهر ما توی آدرس پیدا کردن حافظه اش کوتاه مدته (چیزی در حد حافظه مگس) معمولا گمتون می کنه و مجبور میشین از همون آدمها آدرس بپرسین و .... اینجوری بگم که علاوه بر اینکه ماشینم با آب مرغ به گند کشیده شد از بس افتادیم تو چاله چوله  بعد اتمام کار متهم شدم به اینکه چون سگ شدم و غرغر کردم و به قول خودش گازش گرفتم تو این کار هیچ صوابی نمی برم .

پ.ن : بعد اینکه کار بزرگ امروز تموم شد نیوشا به دختر خاله ام میگه الان فرشته سمت راستم تند تند داره تو دفترش می نویسه و خب دختر خاله ما هم کم نمیاره و میگه  فرشته من خودکارش تموم شده و خب بعد اینهمه توضیحات واضح و مبرهنه که چرا میخوام اسمم آنجلا باشه.

تابعد...  
+ نوشته شده در  جمعه سیزدهم آذر 1388ساعت 15:57  توسط juju  |