وقتی سه سال دبیرستان رو توی مدرسه شاهد درس خونده باشی متوجه فاصله ای که بین خودت و بچه های شهدا هست میشی. اغلبشون به تو اجازه نمیدن که وارد حریم خصوصیشون بشی و بیشترشون یکسری مشکلات رفتاری دارند. البته چیزیکه میگم به هیچ وجه کلیت نداره ولی معمولا اینجوریه.خیلی از این بچه ها معتقد بودند که پدرانشون هیچ علاقه ای به جبهه و جنگ نداشتند و بخاطر یک تصادف وارد بازی عجیبی شدن که بعدها " خانواده معظم شهدا " نام گذاری شد. اینکه یکی از روی یک تصادف مسخره گلوله ای به سمتش بیاد و بمیره و شهید نام بگیره با اونی که خودش با انتخاب که باز هم نمیدونم بخاطر جو جامعه اون موقع ایران بوده یا پششتش فکر خاصی نهفته بوده وارد مسیری میشه که نهایتش به شهادت منجر میشه برای ماها که فقط یه ناظریم چندان فرقی نداره . در هر حال جامعه داره مجبورمون میکنه به هردوتای اینها به چشم " شهید" نگاه کنیم.
این روزها زندگی من دستخوش تغییرات ناگهانی جالبی شده که کمتر از سالهای گذشته دربرابر اتفاقاتی که برام میفته مقاومت علنی نشون میدم و سعی می کنم اجازه بدم اینبار جریان زندگی منو هل بده شاید حکمتی توی خیلی از چیزهایی که امروز برای من عجیبند باشه. کسی نمیدونه و حتما همینطور هم هست.
جریانش مفصله ولی دیروز خیلی اتفاقی همراه یک استاد دانشگاه توی مراسم تدفین 5 شهید گمنام بین 18 تا 24 ساله که توی شلمچه شهید شده بودند و قرار بود در دانشگاه گیلان دفن بشند شرکت کردم. چند ساعت سرپا موندن و وسط یک مشت دختر و پسر بسیجی ایستادن با اون تیپ و آرایشی که داشتم کمی عجیب بود, این رو از نگاههای اونها می تونستم روی خودم حس کنم ولی مهم نبود مهم تجربه عجیبی بود که اون لحظه داشتم لمس می کردم که تازگی داشت.
چقدر برای من شهید و جایگاهش مهم بوده؟چقدر به این فکر کرده بودم که همین پسر 18 ساله ای که باز نمیدونم خواسته یا ناخواسته وارد این بازی جنگی شده دلش می خواسته به این جایگاه برسه و کسی که می تونسته زندگی کنه- عاشق بشه – درس بخونه و کار کنه از این حق محرومه بخاطر اینکه ارزشهای اون سالها اینطور ایجاب می کرده که حق زندگی کردن در برابر مقام شهادت یه چیز پوشالی و زود گذره؟ چه تعداد از مادر- پدرهایی که بیشتر از یک فرزند انشون رو از دست دادند و می بالند و افتخار می کنند اگر بفهمند جگر گوشه هاشون به خاطر جنگ قدرتی که احمقانه 8 سال طول کشید از دست رفتند سر به کوی و بیابون نمیذارند و بچه هاشون رو از این کارگردانان نمایش عجیب نمی خوان ؟ و من چقدر ته دلم به ارزشهایی که این آدمها یک زمانی بهشون باور داشتن باور دارم؟یا من یا آدمهایی شبیه من حق داریم شاکی از امتیازاتی باشیم که به نسل بعد این آدمها رسیده ؟
و اگه جونوایی که این وسط کشته شدند یه زمانی میفهمیدند که وارد بازی نمایش قدرت نسل بعد خودشون میشند بازهم به همین آرمانها پایبند می بودند یا نه؟؟!!
حالا این خانم دکتری که من همراش بودم و زار زار اشک می ریخت به شهید و رسالتش معتقد بود یا بار گناهانش اونقدر روی دوشش سنگینی می کرد که طاقتش تموم شده بود و زیر نگاههایمتعجب من دل رو به دریا زد و هق هق گریه می کرد و کاری کرد که من از روی شرم دستی به پشتش بزنم و مادرانه دلداریش بدم. اونم منی که حکم دخترش رو می تونستم داشته باشم بازهم سواله و اینکه چرا من باید با این آدم توی یک همچین مراسمی شرکت می کردم؟ منی که فقط برای این زن یک خبرنگار بودم و دیگر هیچ!!
تمام اون چند ساعتی که صدای ضجه مادران پیر و دختران جوان و حسین حسین گفتنهای دیگران توی گوشم موج میزد به این فکر کردم چه نمایش جالبی برای رقیق کردن دل ملت درست شده و این آدمهایی که سالهاست مردن چطور وارد بازیهایی ناخواسته ای شدند که خیلیهاش فقط یه فیلمه. دیگه کسی از نسل انقلاب و جبهه و جنگ توی مدیران ما نیست که اگه خودش رو به کوچه علی چپ نزنه و صدای وا اسفاش گوش دنیارو کر نکنه که ماها انقلاب رو زنده نگه داشتیم جلوی پای یه جانباز یا همسر شهید بایسته و بگه " هی من فهمیدم تو چه چیزایی رو از دست دادی "
تابعد...