تنها دو راه براي مواجه شدن با ناملايمات وجود دارد
يا آنها را عوض كنيد و يا شيوه نگريستن به آنها را تغيير دهيد
و دومين راه به مراتب آسانتر است
همه چيز از دوم دبيرستان تغيير كرد. تا قبل اين سال هر وقت زنگ انشا ء ميرسيد من عزا ميگرفتم كه چي بنويسم؟!! سال به سال هم فرمت اوليه انشاء نويسيهاي بچه ها تغيير مي كرد و من باز هم نمي تونستم با سرعت اونها پيش برم. يكبار اكنون كه قلم بر دست ميگيرم بود و سال بعد به نام شهدا و صدقين ... هر وقت هم كه به مامان يا بابا ميگفتم جاي من چيزي بنويسند كاملا موضع گيري مي كردند و حاضر بودند نمره انشاء من توي كارنامه كم باشه اما من چنين تقلب نا جوانمردانه اي رو انجام ندم.هرچقدر به تمام مقدسات سوگند مي خوردم كه بخدا مامان و باباي باقي بچه ها هم سر امتحانات ثلث كمك مي كنند به بچه هاشون زير بار نمي رفتند.
انشاء نوشتن دغدغه اون سالهاي من بود تا رسيدم به دوم دبيرستان و رسيدن به مبحث اتو بيوگرافي نويسي. نميدونم چه طور شد كه من شروع كردم به طنز نوشتن و اون انشاء اونقدر جالب و خنده دار شده بود كه دوستاي ديگه ام كه توي كلاسهاي ديگه بودند وصفش رو شنيدن و زنگ تفريح ميومدن سراغم تا من اين اتوبيوگرافي رو براشون بخونم. ديگه ياد گرفته بودم بنويسم. نميدوم چه طوري ولي يهو همه چيز آسون شد . بعدها سر ساعت انشا ء نه تنها خودم داوطلب ميشدم انشاء بخونم بلكه بچه ها هم مشتاق بودند بشنوند نوشته هاي منو ؛كار به جايي رسيد كه يكي از دبيران ادبياتم نوع ادبيات نوشتاريمو به كارهاي مرحوم جمالزاده شبيه ديد. اما همه اين چيزها باعث نشد كه بابا اجازه بده برم رشته ادبيات و علوم انساني. معتقد بود وقتي رشته ديگه بخوني اين فرصت رو داري كه ادبيات رو هم كنارش ادامه بدي ولي وقتي صرفا دنبال ادبيات بري از باقي علوم طبيعي بي اطلاع ميشي كه اون موقع دليل قانع كننده اي بود. به زبون بي زبوني مي خواست بهم حالي كنه كه ادبيات نون و آبي نداره توي اين مملكت.
از همون سال 75 تا الان شروع كردم به نوشتن. گاهي ادبي گاهي درد و دل گاهي اعتراض گاهي شك و ترديد به همه چيز, ولي نوشتم . ديگه فهميده بودم نوشتن تنها وسيله ممكنه براي اينكه روحم هم آروم بشه هم عريان عريان. باوجود وبلاگ نويسي هنوزم دفتر خاطراتم رو دارم و توش تحليلهاي زنانه خودم رو از مسائلي كه باهاشون برخورد مي كنم يا كشف مي كنم مي نويسم. يعني بخش ديگه اي از خودم كه ترجيح ميدم براي خودم باشه نه اينكه بلند فريادشون بزنم.
همه اين چيزها رو نوشتم تا بگم وقتي قراره اتفاقي بيفته هرچقدر هم ازش فرار كني باز هم اون اتفاق توي زندگيت رخ ميده . آرزوي هميشگي من نويسنده شدن بود. ميدونم هنوز ادبيات من خامه و احتياج به مطالعه بيشتر دارم ولي تا زماني كه كاري جدي براي اين علاقه انجام نداده باشم عملا حرف زدم. از شنبه به عنوان خبرنگار براي روزنامه جهان صنعت ويژه نامه استان گيلان شروع كردم به كار كردن. فعلا توي مرحله آزمايشي هستم و تا خبرنگار واقعي شدن كلي راه هست ولي براي شروع رفتم سراغ مدير كل آموزش و پرورش استان و رئيس سازمان صنايع دستي ميراث فرهنگي و جهانگردي .
از اونجايي كه هنوز مسئول فني كارخونه هستم اين روزنامه خيلي كمك مي كنه عيب وايراد صنعت رو به زوال استان گيلان رو به گوش مسئولان ذي ربطش برسونم. فرصت ادبيات نويسي نيست ولي به قول سردبيرمون اين روزنامه سكوي پرتاب خوبي ميشه براي جاه طلبيهاي من.
پ.ن1:علی حیدری نازنین درست حدس زدي اين روزها خيلي سرخوشم. دوباره كلاس خوشنويسی ثبت نام كردم و خوشبختانه بعد نه ماه دست به قلم نبردن خطم پيشرفت خيلي زيادي كرده و استاد جديدم كلي اعتمادم رو به خودم و خطم زياد كرده.شدت افسردگي توي اين ماههاي آخر چنان كلافه ام كرده بود كه بايد كاري مي كردم براي خودم. نزديك چهار هفته است كه 2 روز در هفته غروبها استخر ميرم و توي جلسه پنجم تونستم توي 6 متري شنا كنم.پيشرفتم خيره كننده بود پس حق دارم سرخوش باشم.
پ.ن 2: هفته اي كه گذشت دوستي رو بعد يكسال و نيم ديدم . هنوز حكمت رفتن و اومدن آدمها رو توي زندگيم نفهميدم ولي اين روزها خيلي خيلي شاد و آروم و خوشم. خدا ذليلش كنه كه تمام مدتي كه نبود هم اينجا رو مي خوند وگرنه مي نوشتم چه حال و روز خوبي دارم![]()
تابعد...