مهم نيست كجاي دنيا زندگي مي كني.مهم نيست چه رنگي هستي.حتي نژاد و قبيله ات هم مهم نيست.مهم نيست زن يا مرد باشي. پير يا جون. مجرد يا متاهل. مادر يا پدر. اول راه يا آخر مسير.مهم نيست به چه زبوني حرف مي زني. مهم نيست تن صدات چه طوريه. مهم نيست هنر مندي يا شاعر . كارگر يا كارفرما. مهم نيست تو چه دانشگاهي تحصيل كردي . دكتري يا آبدارچي يه اداره. صاحب مقامي يا خانه به دوش آواره. وقتي قراره اون اتفاق بيفته همه غافلگير ميشيم. منتظرش نيستيم.
ممكنه سر صبح باشه يا آخر شب. ممكنه توي خواب باشه يا توي بيداري. ممكنه تنها بشي يا وسط يه عالمه آدم. ممكنه منتظر اومدنش باشي يا ممكنه جا بخوري از اومدنش. وقتي مرگ مي خواد بياد در نميزنه. كارتي هم برات نمي فرسته. ممكنه تا به امروز ازش فرار كرده باشيم . ممكنه خيلي از ماها براي اون روز و مراسمش رويا پردازي كرده باشيم. ممكنه خيلي راحت بميريم. ممكنه عذاب بكشيم وقت مرگ . دقت كه كني مي بيني هيچ كدوم اينها به ميل و رغبت ما نيست.
تنها چيزي كه باعث ميشه من از مرگ كمتر بترسم اينه كه وقتي مردم بخشي از وجودم قراره جايي ديگه توي بدن شخصي ديگه زندگي كنه . نميدونم زنه يا مرد. پيره يا جون. عاشقه يا معشوق. اين برام مهم نيست. همين كه فكر كنم قلب من دوباره مي تپه انگار بازم عشق رو تجربه كردم. همين كه چشمام فرصت ديدن دوباره رو داشته باشه انگار بازهم زندگي برام زيباتر ميشه.
نميدونم به اهداي اعضاي بدنتون بعد مرگ تا به حال فكر كرديد يا نه؟ جدا براي شما مهمه وقت مرگ با دوتا كليه دفن بشين يا كليه هاتون زندگي دونفر رو نجات بده؟ مهم نيست تصميمتون بعد خوندن اين نوشته عوض ميشه يا نه . مهم اينه من دوستتون دارم و دلم مي خواد هرچند كوچيك تكوني داده باشم. حس مي كنم خودخواهيه اگه بخوايم فرصت زندگي رو از آدمهاي ديگه بگيريم و به قاچقچيان بدن انسان اين فرصت رو بديم كه از اين راه پولهاي كلان به جيب بزنند.
پ.ن1 :به زودي يك قرار مصاحبه دارم با رئيس انجمن بيماران كليوي رشت. حال و اوضاع بيماران كليوي اونقدر بده كه بهتره چيزي نگم دراين باره و فروش غير قانوني كليه به قيمتهاي بالا اونقدر زياد شده كه نميدوني بايد يقه كي رو بگيري ؟ اون دكتري كه عمل مي كنه يا اون كار چاق كن يا اون دلال يا ....؟. نميدونم از پس سوال پيچ كردن رئيس انجمن بر ميام يا نه !!
پ.ن2 : 8-9 سالي هست كه من اعضاي بدنم رو اهدا كردم وكارت عضويت اين انجمن رو دارم. تا جايي كه تونستم هميشه دوستانم رو به اين كار تشويق كردم و مسلما اول هم از خانواده خودم شروع كردم . در صورت تمايل لينك اهدای عضو رو ميذارم تا شايد شما هم به جمع اعضاي اين انجمن بپيوندين.
پ.ن3 : اولين مصاحبه خبرنگاريم با رئيس و دبير انجمن مسئولان فني كارخانه هاي رشت بود كه بد نشده. به محض اينكه توي ويژه نامه چاپ شده اينجا ميذارم تا شغل مسئول فني توي كارخانه ها و مشكلاتشون رو بيشتر باور كنيد.
پ.ن4: نميدونيد اين چند جايي كه رفتم چقدر گند كاريهاي اين سيستم واسم معلوم شد و چقدر خود همين مديران دولت وسيستم رو زير سوال مي برن. خيلي جالبه ولي به شدت خطرناك و هيجان انگيز براي كله پر باد من.
تابعد...
تنها دو راه براي مواجه شدن با ناملايمات وجود دارد
يا آنها را عوض كنيد و يا شيوه نگريستن به آنها را تغيير دهيد
و دومين راه به مراتب آسانتر است
همه چيز از دوم دبيرستان تغيير كرد. تا قبل اين سال هر وقت زنگ انشا ء ميرسيد من عزا ميگرفتم كه چي بنويسم؟!! سال به سال هم فرمت اوليه انشاء نويسيهاي بچه ها تغيير مي كرد و من باز هم نمي تونستم با سرعت اونها پيش برم. يكبار اكنون كه قلم بر دست ميگيرم بود و سال بعد به نام شهدا و صدقين ... هر وقت هم كه به مامان يا بابا ميگفتم جاي من چيزي بنويسند كاملا موضع گيري مي كردند و حاضر بودند نمره انشاء من توي كارنامه كم باشه اما من چنين تقلب نا جوانمردانه اي رو انجام ندم.هرچقدر به تمام مقدسات سوگند مي خوردم كه بخدا مامان و باباي باقي بچه ها هم سر امتحانات ثلث كمك مي كنند به بچه هاشون زير بار نمي رفتند.
انشاء نوشتن دغدغه اون سالهاي من بود تا رسيدم به دوم دبيرستان و رسيدن به مبحث اتو بيوگرافي نويسي. نميدونم چه طور شد كه من شروع كردم به طنز نوشتن و اون انشاء اونقدر جالب و خنده دار شده بود كه دوستاي ديگه ام كه توي كلاسهاي ديگه بودند وصفش رو شنيدن و زنگ تفريح ميومدن سراغم تا من اين اتوبيوگرافي رو براشون بخونم. ديگه ياد گرفته بودم بنويسم. نميدوم چه طوري ولي يهو همه چيز آسون شد . بعدها سر ساعت انشا ء نه تنها خودم داوطلب ميشدم انشاء بخونم بلكه بچه ها هم مشتاق بودند بشنوند نوشته هاي منو ؛كار به جايي رسيد كه يكي از دبيران ادبياتم نوع ادبيات نوشتاريمو به كارهاي مرحوم جمالزاده شبيه ديد. اما همه اين چيزها باعث نشد كه بابا اجازه بده برم رشته ادبيات و علوم انساني. معتقد بود وقتي رشته ديگه بخوني اين فرصت رو داري كه ادبيات رو هم كنارش ادامه بدي ولي وقتي صرفا دنبال ادبيات بري از باقي علوم طبيعي بي اطلاع ميشي كه اون موقع دليل قانع كننده اي بود. به زبون بي زبوني مي خواست بهم حالي كنه كه ادبيات نون و آبي نداره توي اين مملكت.
از همون سال 75 تا الان شروع كردم به نوشتن. گاهي ادبي گاهي درد و دل گاهي اعتراض گاهي شك و ترديد به همه چيز, ولي نوشتم . ديگه فهميده بودم نوشتن تنها وسيله ممكنه براي اينكه روحم هم آروم بشه هم عريان عريان. باوجود وبلاگ نويسي هنوزم دفتر خاطراتم رو دارم و توش تحليلهاي زنانه خودم رو از مسائلي كه باهاشون برخورد مي كنم يا كشف مي كنم مي نويسم. يعني بخش ديگه اي از خودم كه ترجيح ميدم براي خودم باشه نه اينكه بلند فريادشون بزنم.
همه اين چيزها رو نوشتم تا بگم وقتي قراره اتفاقي بيفته هرچقدر هم ازش فرار كني باز هم اون اتفاق توي زندگيت رخ ميده . آرزوي هميشگي من نويسنده شدن بود. ميدونم هنوز ادبيات من خامه و احتياج به مطالعه بيشتر دارم ولي تا زماني كه كاري جدي براي اين علاقه انجام نداده باشم عملا حرف زدم. از شنبه به عنوان خبرنگار براي روزنامه جهان صنعت ويژه نامه استان گيلان شروع كردم به كار كردن. فعلا توي مرحله آزمايشي هستم و تا خبرنگار واقعي شدن كلي راه هست ولي براي شروع رفتم سراغ مدير كل آموزش و پرورش استان و رئيس سازمان صنايع دستي ميراث فرهنگي و جهانگردي .
از اونجايي كه هنوز مسئول فني كارخونه هستم اين روزنامه خيلي كمك مي كنه عيب وايراد صنعت رو به زوال استان گيلان رو به گوش مسئولان ذي ربطش برسونم. فرصت ادبيات نويسي نيست ولي به قول سردبيرمون اين روزنامه سكوي پرتاب خوبي ميشه براي جاه طلبيهاي من.
پ.ن1:علی حیدری نازنین درست حدس زدي اين روزها خيلي سرخوشم. دوباره كلاس خوشنويسی ثبت نام كردم و خوشبختانه بعد نه ماه دست به قلم نبردن خطم پيشرفت خيلي زيادي كرده و استاد جديدم كلي اعتمادم رو به خودم و خطم زياد كرده.شدت افسردگي توي اين ماههاي آخر چنان كلافه ام كرده بود كه بايد كاري مي كردم براي خودم. نزديك چهار هفته است كه 2 روز در هفته غروبها استخر ميرم و توي جلسه پنجم تونستم توي 6 متري شنا كنم.پيشرفتم خيره كننده بود پس حق دارم سرخوش باشم.
پ.ن 2: هفته اي كه گذشت دوستي رو بعد يكسال و نيم ديدم . هنوز حكمت رفتن و اومدن آدمها رو توي زندگيم نفهميدم ولي اين روزها خيلي خيلي شاد و آروم و خوشم. خدا ذليلش كنه كه تمام مدتي كه نبود هم اينجا رو مي خوند وگرنه مي نوشتم چه حال و روز خوبي دارم![]()
تابعد...