مامان من آدم خيلي جالبيه. مي تونست يه ارتشي موفق از آب دربياد. خيلي تلاش كرد خونه شبيه پادگان همه چيزيش سرجاش باشه ولي وقتي دوتا بچه چموش و يه شوهر خونسرد داشته باشي بهتره خودتو بزني به اون راه. حالا كدوم راه بماند.توي دوران معلميشم نمونه بود يه جورايي. با اينكه هميشه ترتميز و با عطر و ادكلن و كمي آرايش ميرفت سر كلاس ، اما توبيخش نمي كردن. تا سالها وقتي كه توي دهات درس ميداد سر روز معلم كه ميشد با احترام تمام به هدايايي كه بچه ها براش ميوردن تمام كادوها رو با يه نامه تشكر به بچه ها پس ميداد. تو مرامش نبود ببينه بچه ها براي اين روز خانواده ها رو تحت فشار بذارن.آخ كه ما چقدر واسه اون كادوها نقشه مي كشيديم .
برخلاف خيلي از خانومها كه تا بازنشسته ميشن يادشون ميفته سن و سالي ازشون گذشته وديگه وقت توبه كردنه و در مساجد و روضه خونيا رو از پاشنه در ميارن و دعاي ندبه و كميل و .... رو روزي سه وعده همراه غذا ميندازن بالا ,مامان ما رفت دنبال نقاشي و شنا. باورش خيلي سخته كه بگم آدمي كه وقتي مي خواست دايره بكشه عين نوار قلبي خطوط هفت و هشت مي كشيد روي كاغذ با پشتكاري كه داشت از پايه شروع كرد كلاس رفتن و كم كم از مداد سياه به مداد رنگي از آبرنگ به تذهيب و سر آخر به مينياتور رسييد .يا توي شنا كسي كه عين گربه از آب متنفر بود الان عين قزل آلا توي 4 متري چنان شنايي مي كنه كه بعيد ميدونم ماهيا يا قورباغه ها بتونن به گرد پاش برسن .حالا ومن نيوشا خير سرمون شايد اگه خودمون رو بكشيم با تيوپ بتونيم توي 1 متري روي آ ب بمونيم.
به خدا از حسودي نيستا ولي اون موقع وقتي ما مدرسه ميرفتيم يه مداد رنگي 6 رنگ ايراني درب و داغون واسمون مي خريدن كه تا مي تراشيديمشون نوكش ميشكست يا يه آبرنگ درب و داغون واسمون مي خريدن كه موي سر قلموش عينهو اسكاچ زبر بود. الان خانم مداد رنگي نميدونم 1000 تايي فابر كستل داره و آبرنگ پليكان 6000 رنگ مي خره و رنگايي كه استفاده مي كنه بايد مارك فلان باشه كه گرد طلا داره و قلموهاشو سفارش ميده از اصفهان براش ميارن كه نميدونم از پشم فلان جاي گربه است و خلاصه دم و دستگاهي داره اين مامان ما واسه خودش كه بايد بياي و ببيني. (منظور اينكه ما امكانات نداشتيم قربون شما برم.)
توي اتاقشون يكي مشغول ترجمه كتابشه اون يكي داره تابلو ميكشه . اين واسه اون كري مي خونه اون يكي تابلوهاشو ميخ ميزنه به در و ديوار خونه. اين وسطم عبد الوهابه با پس زمينه چقدر تو خوشگلي بيشرف ساسي مانكن كه داره از توي اتاق نيوشا پخش ميشه فاز هنريه اين اتاق رو هي ميبره بالا و بالاتر . بوبو ميگه بعد مرگشون اين خونه جزو ميراث فرهنگي ميشه بسكه توش يا تابلو آويزونه يا قراره كتابهاي ترجمه شده بابا توي كتابخونه اش زينت بخش باشن. ( هي تحويل ميگرن خودشون رو)
حالا ما چرا اينقدر بي غيرت در اومديم بماند؟ فكركنم بسكه اينا تو فكر خودشونن يادشون رفته دوتا نوگل شاخ و شمشادم دارن كه بايد تحويل اجتماع كه سهله تحويله يه ينده خداي بيچاره بدن . شايدم مامان و بابا هرچي تلاش كردند ديدند من و نيوشا به هيچ جايي نمي رسيم متفق القول شدند كه نبايد بيخودي روي ما سرمايه گذاري كنند واسه همين جفتشون آستيناشون رو بالا زدند و يكي توي 54 سالگي و اون يكي توي 61 سالگي كاري كردند كه ديگه مجبوريم بهشون افتخار كنيم .
شنبه 11 آبان اولين بار بود كه بعد سه سال يكي از تابلوهاي مامان توي اولين نمايشگاه نگارگري كه اداره ارشاد برگزار كرده بود شركت كرد و از قرار معلوم چون سبكش فرق مي كرده جزو برترين تابلوي اونجا شناخته شد.
تابلوي برنده شده نماي دور
تابلو از نماي نزديك. تمام اين كار با نقطه نقطه گذاشتن كنار هم كشيده شده
پ.ن حسودانه 1: يعني مثل اينكه من سر بذارم بميرم خيلي سنگين ترم .كسي ميدونه قيمت داروي نظافت چنده؟ ميگن خوب ميكشه. جدا معلومه عكاس مغرضانه عمل كرده ؟
پ.ن 2: نمايشگاه رو روز افتتاحيه با دخترخاله هام به گند كشيديم بسكه مسخره بازي دراورديم و هي با مامان مصاحبه مي كرديم و ازش عكس مي گرفتيم حيف نميشه مصاحبه رو اينجا گذاشت و لي خودش اقرار كرده توي فيلم كه در آشپزخونه رو گل گرفته تا به اينجا رسيده .آخر سرم نيوشا توي دفتر پيشنهادات نوشت تابلو مامان مثل نگين انگشتر توي نمايشگاه مي درخشه و اميدواره كه از كاراي اين هنرمند بزرگ تو ي نمايشگاههاي سراسر ايران استفاده بشه.
با احنرام خبرگذاري تحريف كننده گزارشات هنري از رشت
جوجو موش مرده![]()
تابعد...
اطلاعيه
به علت تغيير شغل ,اجناس مغازه قبلی در اين مغازه عرضه ميگردد
______________________________________________
رياست محترم ادراهي آموزش و پرورش ناحيهي 2
موضوع : همترازي
با سلام و احترام معروض مي دارد:نظر به اينكه كالاهاي بن ويژهي ماه رمضان كمترازتعدادمتقاضيان است عليهذا پيشنهاد ميشود طي اطلاعيهاي براي برخي كالاها معادل داده شود, از جمله به جاي عدس, پشمك و به جاي شكر, پفك و به جاي روغن, بستني كه انشاءا... بسياري از بازنشستگان محترم به مجرد شنيدن اين خبر از فرط غضب جان به جان آفرين تسليم خواهند كرد و همترازي كالا و متقاضي به صورت خودجوش برقرارخواهدشد. بديهي است كه در صورت عدم موفقيت طرح يادشده مي توان اشتباه تايپي را عامل اصلي قلمداد كرد
رمضانعلي هفتخط دوزدوزاني
مسئول تداركات
پ.ن: هزاربار به این پدر محترم گفتم کسی که توی وبلاگش خداحافظی کرده بازم می تونه برگرده ولی گوش نمیده که نمیده. چرا اینقدر پدر مادرا دیر تغییر میکنن؟؟؟؟؟؟؟؟؟!!!!!!
امضا: بچه همیشه معترض![]()
تابعد...
يكي از دلايلي كه باعث شده من با اينكه آدمهاي زيادي دور و برم هستند دوست صميمي زيادي نداشته باشم اينه كه من ياد نگرفتم مدت زيادي با كسي بمونم.يعني هيچوقت فرصتشو نداشتم.
يادمه هميشه آخراي شهريور كه فصل ثبت نام مدرسه ها ميشد من و نيوشا چند روزي عزاداري داشتيم توي خونه ,چون ثبت نام ما تو ي هر شيفتي منوط به امتياز بندي مامان ميشد. اگه امتياز مامان به يكي ازشيفتهاي مدارس ناحيه 1 مي خورد مامان مجبور بود اونو انتخاب كنه و اونوقت اگه شيفت مامان مخالف اون شيفتي بود كه ما سال قبل توش درس خونديم مكافاتي داشتيم كه نگو. هيچوقت خدا ما نتونستيم با يكي از دوستامون چند كلاس رو باهم بگذرونيم بسكه عين بچه هاي عشاير اينور و اونورمي رفتيم.
فرايند دوست يابي ما از كلاس اول تا كلاس پنجم از اول راهنمايي تاسوم راهنمايي به همين منوال بود يعني هي از شيفت 1 ميرفتم شيفت 2 از شيفت 2 بر ميگشتم شيفت 1 و هر سال گريه زاري و التماس كه مامان تروخدا بزني فلان شيفت ادامه داشت.
اينا رونوشتم تا بگم بخاطر همين دليل من و آويشن فقط يك سال از عمر 17-18 ساله دوستيمون باهم همكلاس بوديم و اونم توي اول راهنمايي بود كه از 365 روز اون سال 360 روزش ما قهر و آشتي احمقانه و كودكانه داشتيم .
معمولا دوستيهاي عميق توي دخترا زياد دوام نمياره بخاطر حسادتهاي مسخره- چشم و هم چشميهاي عجيب و غريب و پسرايي كه توي زندگي هر كدومشون ميان!!! به جرات مي تونم بگم اگه آويشني توي زندگي من نبود هيچوقت من به بلوغ فكري خوبي نميرسيدم. هرچند من و آويشن بخاطر شرايط فرهنگي مشابهي كه داشتيم تين ايجري نكرديم و خيلي زود پيردختر دل مرده اي شديم كه بلد نبوديم لذت ببريم از زندگي اما اين چند سال گذشته تازه فهميديم چه كلاه بزرگي سرمون رفته و هركدوم به نوبه خودمون سعي كرديم يه جورايي علي بي غم بشيم و كمي ياد بگيريم زندگي كردن رو. دير بود ولي يه چيزايي حتي نصفه و نيمه تجربه كرديم.
آويشن شنبه گذشته از ايران رفت. نتونستم مقاومت كنم و اشك نريزم از رفتنش. دوستي كه اگه ملايمت و منش خاصش خودش رو نداشت با اين اخلاق تند و كله شقي من هيچوقت خدا اين دوستي تا اينجا ادامه پيدا نمي كرد .بهترينو در عين حال سخت ترين سالهاي من تو فاصله پشت كنكور بودن تا فارغ التحصيليمونه كه مرتب براي هم نوشتيم و اين فرصت رو به هم داديم كه بخش ديگه اي از روحمون رو به هم نشون بديم كه معمولا جرات نداشتيم پيش همه عريانش كنيم .
سخته يكي مثل آويشن رو دوباره پيدا كردن. كسي كه باهاش بزرگي شدي. خنديدي. گريه كردي. عاشق شدنش رو ديدي. خم شدن و بلند شدن دوباره اش رو ديدي. با شاديش شادي كردي و از غمش يواشكي غصه خوردي و بالاخره روزي كه عروس شد در كنارش بودي .
اوقات خوش آن بود كه با دوست به سر رفت
باقي همه بي حاصلي و بي خبري بود
پ.ن : اين پست فقط يك اداي دين شخصيست براي نازنين ياري كه هميشه زودتر از من به درك مفهم زندگي ميرسيد و اجازه ميداد كه منهم زندگي رو از زاویه دید خودم تجربه اش كنم. هرچند آخرش میرسیدم به حرف آويشن.
پ.ن سوزناك: دوستان عزيز يعني نمي تونين حدس بزنين اون دستي كه حلقه توش نيست دست من بيچاره است؟هموني كه لاكش آخر جلفه![]()
تابعد...