وقتی دختر بچه بودم حس می کردم اونایی که 18 سالشونه خیلی بزرگند. برام 18 ساله بودن آرزو بود. حس می کردم هرکی 18 ساله است دیگه عاقل شده دیگه بزرگه. نهایت کمال برام 18 سالگی بود اون وقتها دختر عمه هام که میومدن خونمون با حسرت بهشون نگاه می کردم و هی آرزو می کردم زودتر 18 ساله بشم تا منم وارد جمع آدم بزرگها بشم.
18 ساله که شدم دیدم نه عاقلم نه هنوز تو جمع بزرگترها قبولم می کنند. اون وقت بود که دعا می کردم زودتر 20 ساله بشم. مطمئن بود دیگه 20 سالگی همون نقطه ایه که هر دختری توش به کمال میرسه. اما بیست سالگی ما تو اوج افسردگی و پس زدگی دانشجویی اونقدر تند گذشت که هیچی ازش نموند جز یه مشت یادداشتهای درهم و برهم .
25 ساله که شدم کمی جدیم گرفتن اما وقتی رفتم سر کار تازه فهمیدم چیزیکه سالها توی این مدت دنبالش بودم فقط یه حس اعتماد به نفسه که با افزایش سن و کمی تجربه آروم آروم تو آدم رسوخ میکنه و اونوقته که ما تو ذهن بچه های کوچکتر از خودمون خیلی بزرگ جلوه میکنیم. اونوقته که وقتی با بچه های گیر افتاده در افت و خیز بلوغ حرف میزنیم براشون میشیم بت. اون لحظه است که یادمون میفته خودمونم این سن رو به سختی پشت سر گذاشتیم توی مرحله ای که اینقدر فرزندسالاری باب نبود و اینقدر نظر و رای بچه ها مهم جلوه نمیکرد و اینقدر دیده نمیشدیم.
نگاه که می کنم میبینم از اون دختر 18 ساله ای که یواشکی توی دفتر خاطراتش برای خداش می نوشت تا آروم بشه تا این زن 29 ساله ای که حالا به روز تر شده و وبلاگ شخصی برای خودش داره تفاوت زیادی وجود نداره. مهمترین اتفاق موجود توی زندگیش افتاده اینه که آدمهایی تو مسیر زندگیش قرار گرفتن که جدیش میگیرند و اونوقته که حس می کنه خیلی بزرگ شده.
فردا در تنهایی به استقبال 29 سالگی میرم که اولین موی سفید رو توی سرم پیدا کردم و میدونم این نشونه است برای اومدن موهای سفید بیشتر. اما چیزیکه نمی تونم نادیده بگیرمش این 4 سال در کنار شما بودنه که خواسته یا ناخوسته تو مسیر زندگیم قرار گرفتین از دیوانه بازیهای دخترک سرکش خواندید و ملامت نکردین. از اعترافات دخترانه ام شنیدین ولی نصیحت نکردین. در غم از دست دادن عزیزانم کنارم حضور داشتید و در شادی ازدواجم سهیم شدین. این لذت بزرگ شدن کنار دوستایی که اغلبشون رو ندیدم ولی واقعا دوستشون دارم چیز کمی نیست. اعتماد به نفسی که در این چهار سال شماها به من دادین اونقدر جسارت در من به وجود اورد که بی ترس در مصاحبه خبرنگاری شرکت کردم و مطمئن بودم قبولم می کنند. بزرگ شدن خودم رو مدیون شماهایی هستم که بهم یاد دادین خوب ببینم و سریع قضاوت نکنم. دوست داشته باشم و راحت بیانش کنم. شاعر پیشه بشم و خجالت نکشم. زن باشم و شرمنده نباشم و بنویسم به امید اینکه شاید روزی نوشتن رو بیشتر از اینها جدی بگیرم. اون چیزیکه که من سالها دنبالش بودم و با آرزوی بزرگتر شدن روز و شب میگذروندم فقط و فقط جدی گرفته شدن بود نه چیز دیگه.
ممنونم که باورم کردید.
پ.ن: از همه دوستانی که اس. ام . اسی. یا توی فیس بوک یا تلفنی تولدم رو پیشاپیش تبریک گفتن خیلی خیلی ممنونم.
تا بعد...
ما 12 تا بودیم. 6 تا پسر و 6 تا دختر. خاله کوچیکه رو تهدید کرده بودیم اگه بخوای هوس بچه دار شدن بکنی با ماها طرفی و نباید این رقم رند رو با یه بچه که عددش 13 است خراب کنی و خاله کوچیکه هم روی قولش موند و دیگه نوه ای به خانواده ما اضافه نشد.من چهارمین نوه خانواده ودومین نوه دختری ام. قبل من دو پسر و یک دختر توی خانواده اومده بودن بنابراین اومدنم هیچ هیجانی توی خانواده نداشته به غیر از انتخاب اسمی که پدر برای من در نظر گرفته بود و کل خانواده شوریده بودند علیه اش . نه هنری داشتم که مایه مباهت باشه نه از نظر اخلاقی الگو بودم. تنها کاری که تونستم بکنم که این خانواده به خاطر من به جنب و جوش بیفته عروس شدنم بود که بعد عروسی خاله کوچیکه که 18 سال قبل توی این خانواده اتفاق افتاده بود این خانواده رنگ عروسی به خودش ندیده بود و آخر سر هم که من عروس شدم دیگه آقاجون ومامان بزرگ هم زنده نبودن که خیلی چیزا رو ببینن.
بزرگترینمون که پسر بود شش سال از من گنده تر بود و تازه وقتی رفته بود دانشگاه من راهنمایی می رفتم. اینقدر این پسر باهوش بوده اون وقتها که کلاس خصوصی رفتن اصلا باب نبوده که تو کنکور اون سال این پسر نفر 8 ایران میشه و یه راست میره دانشگاه شریف. از بد حادثه همون سال اولی که پاشو گذاشته بوده تهران و دانشگاه پدرش به بهانه یه سرماخوردگی ساده فوت می کنه. باهمه این تفاصیل باز توی دانشگاه جزو دانشجویان خوب بوده و از اونجایی که رشته الکترونیک رو دوست نداشته و اون روزها کامپیوتر تازه اومده بوده توی ایران به برنامه نویسی کامپیوتر علاقه مند میشه و شروع میکنه به یادگرفتن زبانهای مختلف برنامه نویسی و هیچ وقت از لیسانس الکترونیک اش استفاده نمی کنه.
یک هفته ای میشه که بزرگترینمون رفته کانادا . شاید به بهانه پذیرش تحصیلی و خوندن فوق لیسانس اما همه ما میدونستیم رفتنش یعنی موندنش برای همیشه. نه اینکه برنگرده ولی وقتی یکی از همه چیز و همه کسش دل میکنه و میذاره و میره توی کشوری که هیچ چیزش به فرهنگ ما نمیره معلومه که نهایت سعی اش رو می کنه که خوب زندگی کنه. علی الخصوص که تو آدم باهوشی باشی و توی کشور خودت قدر ندیده باشی.
توی دفتر یادبودی که تو مراسم عروسیم گذاشته بودم برادرش نوشته بود 12/1.....؟؟ 12/12 یعنی یکی از این 12 نوه رفته و خدا میدونه باقی کی برن و حالا میبینم یکی دیگه از ما هم رفته جایی که فرسنگها از ما دوره.
روزای آخری که رشت بود یا معمولا بساط مهمونی و شب نشینی به راه بود یا مراسم عکس گرفتن از در و دیوار خونه و کوچه پس کوچه های رشت و فک و فامیل و هدیه دادن و سوغاتی گرفتن از در و همسایه درست وقتی که تو باور نمی کنی براشون مهمی.از شانس خوبش دقیقا شب سال نو میرسه مونترال و مراسم شادی و پایکوبی برای سال نو اونقدر زیاد بوده که دیگه نه غم غربت میذاره نه دلتنگی . حالا ما موندیم و چت کردن و وب دادن و پرسیدن اینکه کامی ماهم بیایم اونجا یا نه؟
از دوسال پیش که برنامه رفتنش به کانادا قطعی شد تک تک ماهایی که مونده بودیم بین دوراهی رفتن و موندن به تک و تا افتادیم و که باید موند یا رفت. خاله کوچیکه و شوهرش که کاپیتانه تصمیم گرفتن که برن کانادا و مدتهاست درحال نامه نگارین. به احتمال زیاد پسرخاله ام مقدمات اومدن برادرش رو که اونم لیسانس قدرت از شریف داره رو فراهم میکنه و اونم تا یکی دوسال دیگه میره. دکتر مانولو پسر دایی ام هم برای گرفتن دکترا داره برای کانادا و اروپا یکسری دوندگی می کنه و از دخترا هنوز معلوم نیست کسی می تونه با خودش و احساساتش کنار بیاد یا نه!!
حالا دیگه نه 12 تا ایم و نه میدونیم چندتا از این 12 تا باقی میمونند و نه مطمئنیم اگه به بهانه ای باز 12 تا مون کنارهم جمع بشیم می تونیم هنوز به یه چیز مشترک بخندیم یا نه؟؟؟!!!
تابعد...
آشنایی ما یک اتفاق ساده بود. نه! درست تر اینکه به ظاهر ساده بود.چه کسی باورش می شد پشت آن چهره خشک و رفتارهای سرد تو یا رفتارهای تهاجمی و مرد ستیزانه من احساساتی پنهان شده باشد که بعد گذشت سه سال اینبار در کسوتی به غیر از دوستی اینچنین در کنار هم ظاهر بشویم؟
کسی نمیدانست من و تو چرا باید در این دور تسلسل زندگی بیفتیم و بالا و پایین زندگی را ببینیم تا در نقطه ای باز هم بهم برسیم و بخندیم به این بازی سرنوشت که چرا می بایست من عاشق شخص دیگری بشوم و تو عاشق من باشی و از من بگذری و هنوز عاشق بمانی و من بگذرم از عشقم و بفهم رفتنت ناشی از احترام تو بود نسبت به احساسات من و کم کمک عاشقت بشوم و باز نفهم که آخرچرا؟
سالها سرگردان بودم بین پنهان کردن بخش عمده ای از احساساتم و عریان کردن بی دریغ احساساتم بی ترس آنکه مورد شماتت دیگران قرار بگیرم و پدر و مادر نصیحتم نکنند به سادگی و متهم نشوم به عاطفی بودن افراطی. ترس از چسباندن انگ دختر ک احساساتی باعث شد سالها خودم را غرق کتاب و شعر و آهنگ و نوشتن برای دلم کنم و هیچ وقت مثل سایر دختران دور و برم عادی رفتار نکنم و بلوغم را در تنهایی و به تنهایی از سر بگذرانم.
چه کسی باورش می شد سهم من از عشقی که همیشه در آدمهای دیگر دنبالش می گشتم تا زن نرمالی بشوم باید در رفتارهای تو دیده می شد و این شرمندگی عجیبی که گهگاهی در خفا به من دست می دهد دست از سرم بر ندارد و مدام این سوال در ذهنم نچرخد که آخر چرا هیچوقت درست ندیدمش و افسوس بخورم از دلهایی که شکاندم و ماجرهایی که بر خودم رفت و آن افسردگی شدید بعد جدایی و آن استیصال و آنهمه گریه های بلند شبانه و غیره اتفاق می افتاد تا من به این نتیجه برسم همراهی تو در باقی راه بیشتر از دیگران به کامل شدنم منتهی می شود و شاید دوستی تو که نمیدانم تا کی و چه وقت نصیبم می شود باعث شود از من " منی" بسازد که همیشه آرزویش را داشتم.
دوستی می گفت دوستی همانند دود عود پر است از کشف و شهود. پر از پیچ و خم و رقص طنازانه. مثل دوستی ما، دوری ما ، اخم ما، قهر ما و اینبار عشق ما.
خاطرت هست دقیقا یکسال پیش بعد یکسال و نیم دوری بهم رسیدیم خندیدیم و گفتم دیوانه ایم ما؟! یلدای سال گذشته خوب خاطرم هست به همه چیز جز عشق تو تردید داشتم حتی به احساسات خودم به عنوان یک شریک ،حتی به صبر و مقاومتم در زندگی اطمینان نداشتم. اما عجیب به تو ایمان داشتم. می دانستم کنار تو هر زمان که می خواهم می توانم بچه باشم بی آنکه از جانبت سرزنش شوم که یک دختر بیست و چند ساله ام. مطمئن بودم می توانم درباقی زندگی باز از این شاخه به آن شاخه بپرم بی آنکه تحقیر شوم به اینکه دمدمی مزاجم. می دانستم طبع متلونم را خوب درک می کنی و باکی نداشتم از گفتن ترسهای کودکی و تردیدهای نوجوانی و آرزوهای جوانی.
حالا که بیشتر فکر می کنم می بینم آشنایی ما اصلا اتفاق ساده ای نبود. اینکه من بعد آنهمه فرار کردن از مردها و جنگیدن با اغلبشان و کله پا شدن باز به تو برخوردم تنها یک دلیل داشت. اینکه کنار تو زن درونم را پیدا کنم . دوستی با تو همان چیزیست که به وقت کودک شدن می تواند سرخوش نگهم دارد و به وقت گریه آرام وبه وقت زن شدن سرمست و شادم کند. اینجاست که یاد جواب تمثیلی خودم در یلدای سال گذشته می افتم و مدام زیر لب دعا می کنم : " که خدا کند دوست تمام لحظه های تو باشم" و خدا کند تو هم همیشه دوستم باقی بمانی.
پ.ن1: یکسال پیش در شب یلدا با این کتاب به موقشنگ جواب مثبت دادم.
پ.ن 2:یلداتون قشنگ
پ.ن3: حتی 1 دقیقه بیشتر امسال یلدا به من عجیب می چسبد. بعد از ۳ هفته دوری یلدا شب خوبیست برای دیدن دوباره تو.
تابعد...
آرزوی عروس شدن چیزی بود که هیچوقت جزو رویاهام نبود. در خودم نمیدیدم لوندگونه رفتار کنم و برای کسی جذابیت جنسی داشته باشم. میگم جنسی چون تفکیک جذابیت برای من یا جنسیه یا رفتاری. مطمئن بودم برای اونایی که لااقل یکبار با من صحبت می کنند این جذابیت رو دارم که مکالمه رو ادامه بدم و دیدارها رو به دفعه های بعد بکشونم اما هیچوقت به ظاهرم اعتماد نداشتم. اونایی که منو دیدن میدونن که زیاد اهل رسیدن به ظاهرم نیستم. نه اینکه شلخته رفتار کنم اما معمولا کسی به خاطر قیافه یا تیپم جذبم نمیشه.بنابراین همیشه تجرد رو در زندگی آیندم میدیم چون حس می کردم ازدواج ایرانی که توش باورها- سنتها و حرف و حدیثها زیاد دخیله برای آدمی با روح آزاد من شاید مثل زندان باشه. پس زندگی من تبدیل شد به دنیای بی هویت تک جنسی.
وقتی پارسال همین موقع ها بعد از یکسال و نیم من و موقشنگ شروع کردیم به نامه نگاری یکسری از سوء تفاهم ها و ترسها در من از بین رفت و دیگه جدی تر از گذشته به این آدم فکر می کردم اما باز این ترس تقیدی که ازدواج داشت برام مساله بزرگی بود. هرچه بود توی صحبتهای قبل از ازدواج – رفتن پیش مشاور- خوندن کتابی که درباره رفتارها و تفاوتهای مردها نسبت به زنها خریده بودم و خوندمش ب و رفتارهای این آدم بعد از ازدواج و زندگی باهاش کم کم کمرنگ شد به طوری که اون روح نا آرام و طغیانگر من این روزها کمتر تو زندگیم دیده میشه و منو اونقدر آروم کرده که برای همه اونهایی که سالهاست منو میشناسند باور نکردنیه.
یکی از مزایای ازدواج با موقشنگ به نوع شغلش بر میگشت . اینکه در ماه ما 15 روز کنار هم هستیم و خب این دوری از خیلی جهات به بهتر کردن دید من کمک کرد و خب رابطه ما رو دو گانه کرده یعنی موقعیکه نیست صحبتهای ما حول محور خودشناسی یا گفتن ترسها- شک ها - یا مشکلات رفتاری که دوست نداریم در خودمون ببینیم و سعی می کنیم با حرف زدن درباره شون بهترش کنیم می چرخه و مسلما این دوگانگی زندگی باعث شده که زندگی من در این مدت به دو دوره (اومدن موقشنگ به رشت و رفتنش از رشت ) تقسیم بشه. یعنی بودنش منو به یک زن مسئولیت پذیرتر تبدیل می کنه زنی که سعی می کنه شریک کارهای زندگی مشترک باشه . اما وقتی دوران مجردی میرسه دوباره اون بی قیدی مجردی در من زنده میشه. یعنی مثلا رختخوابها جمع نمیشه. ظرفها هروقت عشقم بکشه شسته میشه و خب تفریحات مجردی با دوستان توی برنامه های هفتگی گذاشته میشه و تنهایی جالبی که فقط توش خودتی و کارایی که دوست داری انجامش بدی.مثلا خوشنویسی یا نوشتن.
موقشنگ راست میگه من هروقت دغدغه دارم می نویسم و اگه این روزها در نوشتن تنبل شدم در نداشتن سوژه نیست حس می کنم به مرحله ای رسیدم که با کمی فکر کردن می تونم خیلی از دغدغه هامو خودم حل کنم و لازم نیست بلند فریاد بزنم. دومین دلیل تنبلیم بر میگشت به جریانات بعد انتخابات که یه جورایی منو خفه کرد و تا مدتها بغض داشتم و هرچی به ذهنم میرسید در حد یه گذر سریع از ذهن بود و همت نمی کردم بیام پشت کامپیوتر و تایپ کنم. سومین دلیلش مسافرتهای زیادی بود که توی این چندماه رفتیم و حس نوشتن رو خیلی در من کمتر کرد اما توی این مدت بیشتر روی خوشنویسی تمرکز کردم و توی امتحان مرحله خوش دومین نمره رو گرفتم و دارم برای مرحله عالی توی خوش نویسی تمرین می کنم.
پ.ن : راستش هنوز نفهمیدم آرامش موقشنگ باعث شده من اینقدر آروم بشم یا خط و خوشنویسی و سر و کله زدن با روح و مرکب و دوات و شعر در هر حال این آدمی که این روزها بهش تبدیل شدم واسه خودم بیشتر از هرکس دیگه جالب شده. ( من و آرامش درونی چیز عجیبیه که هضمش واسه خودم هنوز ثقیله) راستش از شما چه پنهون باورم نمیشه آدم شده باشم.
تابعد...
زنانگیهای من اسم دفتر خاطرات جدیدیه که از عیدماه توش شروع کردم به نوشتن و خب طبق معمول همه دفتر خاطراتی که تا پیش از این داشتم نوشته هام بر میگرده به روزهای پر دغدغه ای که از نظر ذهنی به شدت توش درگیری فکر ی دارم و خب برای حل این دغدغه ها معمولا می نویسم تا بتونم خوب تجزیه و تحلیل کنم. معمولا به نوشته های قبلی بر نمی گردم مگر بعد از چند ماه که دیگه اون دغدغه ها یا کمرنگ شده یا تونستم حلشون کنم. دیدم بعد اینهمه غیبت و صغری –کبری چیدن از اینکه اینترنت نداشتم کمی از اون یادداشتهایی رو که تو اون دفتر نوشتم و دیگه توی وبلاگ به صورت پست نذاشتم بنویسم تا بدونید در عرض این مدت فکر و ذهنم مشغول چه چیزهایی بوده. البته این پست کمی طولانی شده ولی خوندنش خالی از لطف نیست مخصوصا برای اونایی که میدونم یواشکی اینجا رو می خونند.![]()
88/1/16
چیز خیلی جالبی که من توی این رابطه می بینم و خیلی خیلی زیاد هم مشهوده راحتی و کمک دو طرف ماجراست به بهتر کردن روابط شخصی. اینکه ما بدون خجالت از ترسها، تردیدها، شک و دودلی و ... خودمون حرف می زنیم و دیگری خوب گوش می کنه و تاجایی که بتونه کمک می کنه که ترس شخص دیگه کمرنگ تر بشه فکر می کنم به خاطر پایه محکم دوستی قبل از ازدواجمون باشه. هرچی بیشتر میگذره خوشحال میشم از انتخابی که کردم.
88/1/22
نمیدونم موقشنگ الان عاشق بعدها چه جوری میشه و عشقش به داغی روزهای اوله یا نه اونم میره جزء دسته مردان خسته از زندگی و زن و کار. امیدوارم به اون مرحله نرسونمش. چیزیکه نگرانم می کنه همین مساله است که ما توی دوره میانسالی از هم ،از زندگی ، از باهم بودن کلافه بشیم.
88/1/31
آویشن توی این برهه زمانی که من بیشتر از همیشه نگران انتخابی بودم که می خواستم بکنم مثل فرشته نجات بوده. حسهای خوبی که از ازدواج و از شرایط تازه زندگیش به من منتقل کرد برام تازه بود. آویشن من دخترک 11 ساله دیروز و زن 28 ساله امروز . قرار شده همه نامه هایی رو که من براش نوشته بودم به خودم بده. خودمم همین رو می خواستم. اون نوشته ها بخش اعظم من خالص اون موقع رو به من نشون میده.سوای اینکه شاید یه روزی بعد مرگم بچه هایی که فضولند براشون جالب باشه یه دختر تین ایجر چه طوری میدیده و چه طور فکر می کرده و چه دغدغه هایی داشته!
12 ... روز دیگه عروسیمه و من هنوز باور نمی کنم نوبت من رسیده .مسخره است.
88/2/2
کلافه ام فقط همین. دلم می خواد زودتر این اوضاع تموم بشه. جایی که هستم دیگه اصلا اتاق سابقم نیست. فقط تخت تخت منه. هیچ روحی توی این فضا جاری نیست.هیچ جایی از این اتاق نشانی از هویت فردی من نداره. ناراحت کننده است.دیگه جای شوخی و مسخره بازی هم نیست.یه واقعیت تلخ و حقیقی به اسم زندگی هست که این روزهای بی هویتی رو واست رقم می زنه. یکی توی بلوغ که بین دنیای کودکی و بزرگسالی در نوسانی و هیچ جا جای تو نیست یکی این روزها و دیگری بعد از زمانی که دیگه زن شدی و وقتی توی جمع دخترا میری نمیدونی باید کجا بری؟کجا بشینی؟چه حرفی بزنی؟
... نوع نگاه من به مقوله دوست داشتن خیلی با نگاه موقشنگ نسبت به این مساله فرق داره و شرمنده شدم از دوست داشتن های خام و نپخته خودم در طول این سالها که اغلبش یا با ول کردن اون آدم خاتمه پیدا می کرد یا با فرار من از مهلکه. اونقدر شرمنده موقشنگ شدم که تو بغلش گریه کردم. گریه ای که واقعا خالصانه بود. نه اینکه بخوام خودمو لوس کنم. گریه ای ناشی از کوچکی روح من.خدایای این آدم منو وادار می کنه که یاد بگیرم چه طور دوست داشته باشم!!
88/2/10
بر خلاف دخترها که برای رفتن از خونه پدری ناراحتن من همچین حسی ندارم.شاید دلیلش اینه که جایی که میرم میدونم کسی توشه که منو دوست داره و از ابراز دوست داشتنش به من خجالت نمی کشه که اجازه میده منم توی ابراز دوست داشتنم راحت باشم و خب برای من با رفتار واکنشی بیرونی این یعنی ایده آل.شایدم دلیل بهترش این باشه که توی اون خونه حس امنیت و آرامش و انرژی مثبت موج میزنه . جایی که دیگه نقش n ام یک خانواده نیستی و به نوبه خودت نقش اول زندگی میشی.
... در هر حال این روزها سرخوشم بخاطر این انتخاب و گیجم از این همه سرعت توی پرسه ازدواج.ازدواج مقوله ای بوده که هضمش سالها برای خودم سخت بوده حالا چرا اینقدر راحت دارم باهاش کنار میام واقعا نمیدونم و عجیبه.
88/2/12
امروز روز عروسیمه و ساعت 25/7 صبحه و من منتظرم که موقشنگ دنبالم بیاد. اینکه امروز چه اتفاقی میفته و عروسی چه جوری برگذار میشه و چند نفر مهمون داریم همه و همه واقعا مبهمه . فقط دوست دارم زودتر زندگیمو شروع کنم.
88/2/14
خیلی آرامش دارم و این برای من تجربه جدید و جالبیه. خونه خودم. همسر خودم . عشق خودم که برای ابراز احساساتش خودشو سانسور نمی کنه.
88/2/16
4 روز از ازدواجم میگذره. چیزهای زیادی هست برای فکر کردن روشون،برای نوشتن، برای یک دل سیر حتی گریه کردن. نگاه که می کنم می بینم مرز بین یکنواختی زندگی آدمها حتی از یک مو هم باریکتره و واقعا نمی دونی بفهمی کجای راه داری مثل باقی آدمها مسیر رو طی می کنی یا اصلا تو از کجا میدونی که متفاوتی؟!! تا اینجای راه فهمیدم زندگی منم مثل خیلی از زنهای دیگه است. فقط نوع نگاه من دست خودمه که زندگی خودم رو کنار یک مرد بد ببینم و رنج بکشم یا خوب به قضیه نگاه کنم و عاشقانه تا انتها پیش برم.
88/2/20
درسته خیلی کارام زیادتر از قبل شده و مسئولیت بیشتری رو باید بپذیرم و کارایی رو انجام میدم که قبلا نمی کردم اما حس خوبی دارم از این نوع زندگی. شاید این اولین باره که من درست تصمیم گرفتم پنیرم رو جابجا کنم.
88/5/1
زندگی من بالا و پایین زیاد داشته و هنوزم داره و خیلی از اینها ناخودآگاه به گذشته من بر میگرده و ریشه در گذشته ای داره که خیلی از اونها رو یادمه و خیلی ها رو فراموش کردم و یا به صورت ترس در وجودم رخنه کرده. من کجای زندگیم؟!!!
88/6/11
لحظه هایی هست که به دوران کودکیم بر می گردم و معمولا این برگشتنها چیز خوشایندی نیست. همون ترسهای کودکانه ای که همیشه نگران این بودی که مامان یا بابا دیگه دوستت نداشته باشند و چون بچه ناخواسته بودی مدام این نگرانی توی دلت ول میزد که شاید اگر من نبودم مامان و بابا خوشحالتر میشدند یا وضع زندگی بهتر از اینی میشد که الان هست. این روزها که دوست داشتن مو قشنگ شروع شده دوباره اون ترس سک سکی می کنه و گه گداری منو می ترسونه که نکنه اگه من نبودم این آدم شادتر، راحت تر و بی دغدغه تر زندگی می کرد؟!!
پ.ن مهم : اینها فقط سطرهایی از همه اون نوشته های بوده که من توی اون روزها تو دفترم نوشتم و حال آپ کردن وبلاگ اصلا نبوده . امیدوارم از خوندنشون دچار سوء برداشت نشید که به فلانی پشیمون شده. من هنوز تو فاز گلابی خورده هام. ![]()
تابعد...
از اینجا شروع شد. دقیقا خرداد ماه بود و یه سری کارای نیمه کاره خونه مونده بود که وقتی موقشنگ برگرده انجامش بدیم. نصب ماهواره مهمترینش بود. برای همین توی تب و تاب داغ انتخابات و حواشی اون و متاسفانه روزهای اولیه اعتراضات من بودم و صدا و سیمای ایران و یه مشت دروغی که هر روز و هر شب تحویل ملت میدادن. یادم نمیره وقتی از سر هیجان روز 23 خرداد ساعت 6 از خواب پاشدم تا ببینم کی تو انتخابات برده نمی تونید بهت و شوکی رو که به من وارد شده بود تصور کنید. نه این امکان نداشت!!! و
لی داشت. تا زمانی که ماهواره بذاریم کار هر روزم این بود که صبحها به بوبو زنگ بزنم و ازش بخوام اعم اخباری رو که توی ماهواره گفته میشه به من بگه و مقالات خوبی که از اینترنت میگره برام کنار بذاره تا وقتی رفتم خونه شون بخونم. سرعت اینترنت هم که اون روزها بدجور روی اعصاب آدم راه میرفت. اینکه این وسط چندبار اشکم در اومد و چند بار با دیدن مراسم خاکسپاری سهراب حالی به حالی شدم بماند. بماند که وقتی عکسها و اخبار و میشنیدم چقدر از حس نفرت پرشدم. بماند که تا الان طاقت نیوردم صحنه مرگ ندا رو کامل ببینم . بماند که الان وقتی یه بسیجی میبینم چقدر حس انزجار پیدا می کنم. نمی خواستم با تمام این حسهای بد و احساس تنفر نسبت به بخشی از مردم بنویسم. دوست نداشتم نوشته هام رنگ و بوی سیاستی داشته باشه که همه میدونیم پشتش به کجاها بنده و چقدر تاریک و سیاهه. پس تنها کاری که این روزها کردم این بود که از زندگی و کشف خودم توی موقعیتهای مختلف زندگی مشترک لذت ببرم.
و اما برادر پاپتی بابت دعوتم به بازی قانون ممنون.راستش خیلی با خودم کلنجار رفتم که زودتر بنویسم اما نشد. دیدم تمام اون خاطرات کودکی یکمرتبه ریختن سرم و راستش ترسیدم .متاسفانه روبرو شدنم با قانون خیلی سیاه بود بنابراین منتظر موندم از اون ترس دور بشم تا بنویسم.پس بابت این تاخیر طولانی منو ببخش.
دقیق یادم نیست چند ساله بودم 8 یا 9 فقط میدونم تابستون یکی از اون سالهایی که بچه مدرسه ای بودم و طبق معمول همه بعد از ظهرهای تابستون که با التماس مامان میرفتیم توی کوچه تا با بچه هابازی کنیم دیدم پسرای محل بدو دارن میرن سر کوچه تا مراسم دور شهر چرخوندن یه زندانی محکوم به مرگی رو که موهای سرش رو چهار راه زده بودن ببینن. شاید توی اون روزها برای پسر بچه های هیجان زده و تخس محل دیدن یکی با موهای چهار قسمت شده خنده دار به نظر میرسید نمیدونم!!
الان که بیشتر نگاه می کنم به این اتفاقات تمام وجودم لبریز از تنفر میشه نسبت به تمام کسایی که به عنوان یک انسان انسان دیگه ای رو شکنجه میدن و بر میگردم به اون روز تابستون که با بوبو از شهرداری رشت رد میشدیم و چرثقیل بزرگی دیدیم که یه آدم با گردنی آویزون ازش تاب میخورد .تنها چیزی که از اون روز یادمه دیدن مردم زیادی بود که برای دیدن مرگ اون آدم زیر جرثقیل جمع شده بودن و عکس العمل بوبو که فوری جلوی چشمهامو با دستهاش گرفت و بلافاصله ما رو از کوچه پس کوچه ها رد کرد تا بیشتر اون صحنه رو نبینیم. درباره این موضوع حرف نزدم تا امروز که میخوام بگم برای یه دختر بچه به اون سن و سال این قانون لعنتی خیلی بی منطق بود اون روزها با عقل کودکانه ام نمی تونستم بفهمم که چرا یکی رو اینجوری باید بکشن و چرا این همه آدم طاقت میارن جون دادن یه آدم رو ببینن و منقلب نشن و اصلا چرا محکوم به مرگ؟؟؟
بعدها که بزرگتر شدم شدیدا از اعدام بیزار شدم حس می کردم هرچقدر یک آدم جانی و گناهکار باشه من به عنوان یک قاضی در جایگاه قضاوت حق این رو ندارم که زندگی رو از کسی بگیرم و به نظرم بدترین شکنجه برای چنین آدمی زنده بودن اما زندانی بودنه که رفتن لحظه لحظه عمرش رو به چشم ببینه و فکر کنه . البته اگر فکر کنه !!
نمیدونم من که قاضی نیستم.
پ.ن : بعد از دوماه سکوتم رو شکستم و از این به بعد می نویسم.خیلی چیزها دارم بنویسم از این دوره جدیدی که توشم.
تابعد...
با وارد شدن به چهارمين سال وبلاگ نويسي و كند شدن خطوط اينترنت در شهر رشت ؛ دل و دماغي براي نوشتن شرح ماوقع آنچه كه در شهر ما اتفاق افتاده خيلي در من كم شده .شايد بيشتر بي انگيزگي من در ننوشتن مطلب بر گرده به ترسي كه اين روزها در من هست و مانع ميشه مثل خيلي از مردمي كه توي تهران يا شهرهاي ديگه به علت مخالفت در تقلب فاحشي كه در انتخابات رخ داده از خونه بيرون برم و اعتراض كنم. حس مي كنم دقيقا شبيه همون آدم بزرگهايي شدم كه مسافر كوچولو دركشون نمي كرد . اين حس ترسو بودن باعث ميشه از خودم خجالت بكشم.هرچند در آخرين روزهاي انتخاباتي من تصميم گرفتم مثل خيلي از مردم راي بدم اما اون شور حال 2 خرداد در من نبود و نیست که متاسفانه این روزها از راي خودم دفاع كنم.
شهر رشت همپاي با تهران و ساير شهرهاي بزرگ ايران اعتراضات خودش رو از روز يكشنبه صبح شروع كرد به طوري كه دانشجويان دانشگاه گيلان در روز يكشنبه دانشكده فني و انساني رو تحت كنترل خودشون در ميارن و همون روز بعد از ظهر با تجمع در دانشكده علوم پايه واقع در منظريه رشت تحصن اعتراض آميزشون رو ادامه ميدن. روز دوشنبه دانشجويان امتحانات دانشكده فني- معماري – انساني رو لغو مي كنند و دانشكده كشاورزي رو هم تحت كنترلشون در ميارن كه با شناسايي و تهديد عده اي از دانشجويان توسط نيروهاي لباس شخصي و همكاري دانشگاه در حمايت از دانشجويان اعتراضات دانشجويي با هماهنگي و مديريت خوبي جهت دهي ميشه ,به طوري كه بر اساس گزارش عده اي از دوستان كه در بعد از ظهر روز يكشنبه در دانشكده علوم پايه در تحصن شركت داشتند درهاي دانشگاه توسط كاركنان دانشگاه بسته شد و مانع حضور نيروهاي ب س ي ج- و نيروهاي موسوم به لباس ش خ ص ي در دانشكده شدند. يكي از شعارهاي دانشجويان در اون روز " نيروي انتظامي سبز تو هم قشنگه " بوده. طبق صحبتهاي دانشجوياني كه در اين تحصن شركت داشتن نيروي انتظامي در اون روز نهايت همكاري رو در كنترل اوضاع و كمك به دانشجويان انجام داد.
براي اينكه تجمع به ضرب و شتم دانشجويان توسط ب س ي ج منجر نشه رئيس دانشگاه اجازه ميده كه سرويس دانشجويي وارد دانشكده علوم پايه بشه اما به محض بيرون اومدن سرويسها نيروهاي ب س ي ج ي با حمله به شيشه هاي اتوبوس و ايجاد سر و صدا فضاي رعب و وحشت در دانشجويان ايجاد مي كنند به طوري كه عده اي از دخترهاي داخل سرويس غش مي كنند و دست عده اي از پسرها توسط شيشه هاي شكسته شده خونريزي پيدا مي كنه. در ادامه حمله نيروهاي لباس ش خ ص ي به مردمي كه در كنار دانشكده علوم پايه شاهد اين تجمع اعتراض آميز بودن نيروهاي بسيجي با شلاق- ب ات و م- و شوك الكتريكي عده اي از مردم رو مجروح مي كنند.
در ادامه تظاهرات دانشجويي همزمان با راهپيمايي اعتراض آميز تهران مردم از دانشكده علوم پايه به سمت پارك شهر و استانداري سابق حركت مي كنند كه با توجه به مشاهدات شخصي خودم نيروهاي ب س ي ج ي ب ات و م به دست مردم رو متفرق مي كنند . شنيده شده كه در يكي از مناطق شهري رشت به يكي از شهروندان شليك شده . البته درباره صحت و سقم اين خبر من بي اطلاعم!!!!
پ.ن 1: با توجه به حضور من در يك هفته نامه سراسري جديد در شهر رشت به تيتر اول روزنامه از طرف اداره ارشاد اشكال شديد گرفته شده و فعلا نشريه ما تا معلوم شدن وضعيت اعتراضات دست نگه داشته و شماره اين هفته به زيرچاپ نرفته.
پ.ن2: چهارسالگي وبلاگ نويسيم اين روزها در عزاي عمومي شهرونداني كه توي اين راهپيماييها كشته شدند گم شد.
پ.ن 3: امروز در مسجد فاطميه شهر رشت در منظريه رشت كه محل دائمي نيروهايي ب س ي ج ي هست قراره به احترام كشته شدگان تجمع صورت بگيره كه من هنوز اطلاعي درباره اين تجمع ندارم.
پ.ن۴: به علت کندی خطوط اینترنت در سمت محل زندگی خودم این پست از خانه پدری اپ شده تا اطلاع ثانوی از خواندن نوشته های شما محرومم.
تابعد...
با توجه به اینکه این روزها پای صحبت هر کس می شینی روند برگزاری انتخابات و رئیس جمهور احتمالی زیاد شده و همه به نوعی برای خودشون مفسر وقایع 4 ساله ایران و مسائل بین المللی شدند، منم توی این جریان جوگیری اخیر یک مرتبه گیر افتادم شاید هم بهتر بگم یه جورایی بر سر دوراهی رای دادن و ندان موندم . اینکه توی این 4 سال چه بر سر ایران و اقتصاد وابسته به نفتش اومد و ذخیره ارزی کجا رفت و سهم من و شما از پول نفت ایران چرا سر از غزه و لبنان و القاعده در اورد جای تعمق زیاد داره. اینکه چرا اون شور 2 خرداد سال 76 دیگه در من نیست شاید بخاطر چیزهای زیادی بوده که دیدم. یادم نمیره اون سال ما رای اولی بودیم و امتحانات ثلث سوم بود و ما تو دبیرستان شاهد درس می خوندیم. جنجال بوسیده شدن عباس کیارستمی توسط ژولیت بینوش موقع گرفتن جایزه نخل طلای کن لابه لای شور انتخاباتی زود گم و گور شد و کسی اونقدر شور حسینی اش بر انگیخته نشده بود که فریاد وامصیبتا سر بده که هنر ما به سمت و سوی ابتذال کشیده شده و بحث بردن و نبردن خاتمی اونقدر ما رای اولی ها رو سر شور اورده بود که توی اون جزیره زنان تحت کنترل ناظم و مدیر یواشکی برای خاتمی تبلیغ می کردیم و بعد از بردنش اونقدر دچار این یقین بودیم که آری " مردی می آید کسی بهتر کسی که مثل هیچکس نیست " که باورمون نمیشد سید همیشه خندان شاید 4 سال بعدش برای موندنش توی عرصه سیاست گریه سر بده و بگه نذاشتن من کار کنم .
اینکه چقدر توی اون هیجان بردن خاتمی احساس بودن می کردیم بماند. اما چیزی که الان بر سر اون دختر بچه پر شر و شور افتاده اینه که با وجود خبرنگار شدنش یه کرکره بزرگ و کلفت جلوی چشماش کشیده و گوشاشو با چوب پنبه بسته و خودشو از جریان انتخابابت دور نگه داشته و یه جورایی این کشور و سیاستش براش بی اهمیت شده.
مناظره تلویزیونی احمدی نژاد و موسوی رو که میدیدم خیلی خوشحال شدم که 4 سال پیش توی اون انتخاب بین بد و بدتر گیر نکردم و اصلا رای ندادم. هرچند این روزها فکر می کنم می خواستم با رای ندادنم یه جورایی دهن کجی کنم به سیاستمدارا و اجازه ندم که به شور سیاسیم توهین بشه. یعنی بد رو بخاطر اینکه بدتره نیاد روی کار مجبور نشم انتخاب کنم. حسی که دیشب بعد از دیدن مناظره کاملا بچگانه احمدی نژاد دیدم این بود که وای خدایای این آدم اصول اولیه یک مناظره سالم رو بلد نیست چه طوری این 4 سال ایران سرپا موند ؟!!! نه اینکه موسوی خیلی عالی توی این مناظره جواب داد اما همون آرامشش موقعی که انگشت اتهام احمدی نژاد سمتش بود- همون طبقه بندی و کلاسه شده صحبتهاش با مثالهای خاصش که بیشترش به کارها و رفتارهای ناپخته سیاسی احمدی نژاد بر می گشت- همون جسارتش در تذکر دادنش به احمدی نژاد موقعی که وسط صحبتهاش پریده بود باعث شد که ملت ایران بعد از سالها چیزی رو در رسانه ملی ببینند که به نوعی بی نظیر بود. اینکه احمدی نژاد دیشب خیلی بی کله به امپراطوری خاندان هاشمی توی تلویزیون تهمت زد دو حالت داره 1 – این آدم ترسی از این افراد نداره و می خواست شجاعت و جسارتش رو به مردم زود باور ایران نشون بده 2-این آدم با مظلوم نمایی توی تلویزیون به کل ملت ایران در همه جای دنیا بفهمونه که در عرصه رقابت تنهاست و کله گنده های مملکتی طرفدار رقیبش هستن و اصلا این رقابت منصفانه نبوده و نیست و اینجوری عده ای از آرا رو به سمت خودش متمایل کنه.
آیا دلیل حمایت خیلی از آدمهای مهم سیاسی از موسوی به کار آمدی این آدم بر میگرده یا دلیلش حذف احمدی نژاد از پست ریاست جمهوری ایرانه یکی از اون مورادیه که خیلی برام جالب شده. هنوز برای رای دادن قانع نشدم. چه فرقی می کنه تمام این 4 نفر برای حفظ نظام تلاش می کنند اما با روی کار اومدن کی وجهه سیاسی و بین المللی ما کمتر از بین میره و کمتر به ایران و ایرانی جماعت توهین میشه الان مهم تره. مسلما دوران نخست وزیری موسوی و اصلا خود این آدم که سالها پشت پرده انقلاب بوده و یک مرتبه رقیب سر سخت احمدی نژاد شده باید برای مردم ایران جای سوال باشه. دلم برای دختر- پسرای تازه بالغ شده که این روزها به امید از بین رفتن گشت ارشاد توسط موسوی حامیان مرد سبز پوش شدند بیشتر می سوزه. حس می کنم شعور سیاسی خیلی از ماها طی سالهای 76 تا 88 طی فراز و فرودهایی نظیر قتلهای زنجیره ای- 18 تیر- کوی دانشگاه- بستن روزنامه ها- و .... از اشتیاق به انفعال تغییر پیدا کرده و خیلی از جونای اون موقع دل و دماغ سال 76 رو ندارن و اگر هم رای میدن بازهم انتخاب بین بد و بدتره. وشاید منم جزء این دسته بشم ؛ هنوز نمیدونم.و وای به حال جونای سال 88 که امیدوارم بعد از 4 سال مثل من سرخوردگی پیدا نکنند.
پ.ن : از همه دوستان به علت اینکه مدتها نظری توی وبلاگهاشون نمی نویسم عذر می خوام. سرعت اینترنت اینقدر اینجا بده که برای نظر دادن کلافه میشم. امیدوارم به زودی طی امدادهای غیبی (لطف همسر جان
) ما هم از اینترنت ADSL بهره مند بشیم.![]()
تابعد...
یکم بچرخ. اینجا که رسیدی به دوربین نگاه کن یه چشمک بزن . لبخندی بزن که همه دخترای مجرد به حالت غبطه بخورن. رسیدی به مادر داماد خم شو زمین رو عینهو کشتی گیرا ببوس. سعی کن به بابای داماد که رسیدی گونه هات قرمز بشن که همه فکر کنن عروس نجیبی وارد این خانواده شده .همچین که یه درختی دیدی پشتش قایم شو تا داماد بخت برگشته مثل شاهرخ خان از بالای درخت سک سک کنه و تو مثل گلابی خورده ها براش عشوه خرکی بیای.خدایامتنفر بودم از این کارا. همه تلاشمو کردم تا جای ممکن زیر بار این ژانگولر بازیا نرم و نیفتم تو دام مسخره بازیهای تازه مد شده عکاس و فیلمبردار که فکر می کنند همه دخترا عشق سوفیا لرن شدن دارن و چون عروسن می تونند به اندازه مدلهای مجله ( پ ل ی ب و ی ) جلوی دوربین راحت باشن.
خدا میدونه برای پیدا کردن یه آتلیه عکاسی که منو مجبور به این حرکات سخیفه نکنه چقدر گشتیم . زبونمون مو در اورد به عکاس حالی کنیم به پیر به پیغمبر هنر عکاسیت برامون مهمه نه هنر ماستمالیزاسیون با فتوشاپت و اصلا ما چیزی به اسم آلبوم ژورنالی نمی خوایم و چهارتا عکس ازمون بگیر کلک کارو بکن و ولمون کن بذار بریم.
چقدر زر زر کردم بیخیال تانگو رقصیدن بشیم که آخه نه بابای ما رقاص بود نه مامانمون و اصلا من غیر از رقص قاسم آبادی که مال ولایتمونه رقص دیگه ای بلد نیستم ننه ات خوب بابات خوب بخاطر پر کردن فیلم عروسی نذار مسخره خاص و عام بشیم که بوبوی بنده اولین نفریه که به ریشم میخنده فیلمبردار قبول نکرد که نکرد.
از صدقه سر دوستانمون عروسی چیزی در حد کازینو رویال شد یعنی اینقدر دختر و پسر اونجا رو پیست رقص ول میخوردن و می رقصیدن که فیلمبردار من و موقشنگ رو وسط جمعیت گم کرد . خلاصه اینکه من از عروسیم هیچی حالیم نشد چون یا در حال گاز گرفتن این و اون بودم یا در حال احوالپرسی و خوش و بش و شلنگ تخته انداختن.بگذریم.
همیشه میدونستم بالقوه توانایی خوب بودن و خوب شدن رو دارم واگه این خوب شدن به صورت بالفعل در نمیاد بستر مناسبی براش محیا نیست. از تمام این شوخی ها گذشته به زندگی تازه آغاز شده خودم که نگاه می کنم و به عکس العملهای رفتاریم از خودم – انتخابم- روشی که استفاده می کنم برای ارتباطم با موقشنگ راضی راضیم. شاید خیلی زود باشه برای تجزیه و تحلیل خیلی از چیزها اما برای منی که مرتبا خودم رو حلاجی می کنم و قاضی شدیدا سختگیری برای خودم هستم حس می کنم دارم پایه های زندگی رو اینبار کج و کوله بنا نمیذارم.
از صدقه سر خوندن نوشته های خیلی از وبلاگ نویسها- از تجزیه و تحلیل زندگی خودم توی این 3 سال و خرده ای که گذشت – از رو راست بودنم با موقشنگ سعی کردم چیزهای خوب رو در خودم تقویت کنم و تلاش کنم رفتارهای خام خودم رو در قبال خیلی کارها کمتر کنم. این چیزهای خوب صرفا کدبانو گری یا احساس مسئولیت نسبت به زندگیم نیست. این چیزها برای من طبقه بندی شده و کلاسه شده است و به نسبت اولویتی که برام دارن پر رنگ یا کمرنگش می کنم و ایمان دارم که اگه همین حساسیت و شفافیت رو با خودم و موقشنگ داشته باشم کمتر دچار سوء تفاهم های رایج اغلب زن و شوهر میشم. البته الان اینها در حد ادعاست تا عملی کردن تک تک اولویتها خیلی راه هست.
در هر حال چه من یک زن شاد و راضی از کار در بیام یا یک زن ناراضی که مدام زیر آبی میره بخش اعظم این اتفاق به خودم برمیگرده که چقدر میخوام و تلاش می کنم که خوب زندگی کنم و برای این خوب زندگی کردن چقدر از غرور و منیت و ... خودم میگذرم.
و سر آخر اینکه من بعد چند هفته تاخیر برگشتم به دنیای وبلاگ نویسی و فعلا ادامه اش میدم.
پ.ن : این روزها تو فاز نیمه مجردی هستم یعنی موقشنگ رفته بیل بزنه و آخ یک حالی میده توی خونه خودت باشی و هر کاری دلت خواست انجام بدی و کسی نپرسه جوجو داری چه غلطی می کنی
تا بعد...