تبليغاتX
یادگاردوست

مش مریم در فیلم مهمان مامان :" تو می دانی همساده یعنی چه؟ "


تا جایی که خاطرم هست  تو بچگی زیاد با هیچ همسایه ای جور نبودیم.جایی زندگی میکردیم که همکارای بوبو هم تو اون محله زندگی میکردند و مامان و بابا هم هرکسی رو وارد حریم خونه نمی کردند پس ماهم اگه میخواستیم با بر و بچه های محله  تو کوچه بازی کنیم باید کلی التماس میکردیم تا عصرهای تابستون بریم کوچه و زود هم برگردیم خونه تا کسی نگه دخترای فلانی رو دیدی؟ خونه همسایه رفتن و حرف زدن با دخترای همسایه هم که گهگداری نصیبمون میشد و خیلی زیاد فاز نمیداد چون نه من اهل خاله بازی بودم و نه دخترای همسایه اهل دوچرخه سواری ؛ پس اونا گلدوزی و خیاطی و خیلی کارهای زنونه یاد گرفتن من با پسرا کل دوچرخه سواری داشتم  و معمولا با دست و پای خونی و دوچرخه شکسته دست از پا درازتر بر میگشتم خونه.بوده توی همسایگیمون خانواده پر جمعیتی کنارمون زندگی میکردن که نزدیک ظهر زنگ میزدن و چندتاتخم مرغ قرض میگرفتن یا گاهی مولینکس و وسایل برقیمون رو ازمون میگرفتن تا کاری انجام بدن. اما اینکه ما با همسایه ای اینقدر احساس نزدیکی کنیم هیچ وقت خدا نبوده.تا جایی که یادم هست همسایه ها برای ما آدمهایی بودند که باید مودبانه بهشون سلام میکردیم و توی خونه زیاد داد و فریاد نمی کردیم که صدامون باعث آزارشون نشه و زیاد هم از زندگیمون به هیچکدومشون اطلاعات نمیدادیم.

خونه ای که الان توش زندگی می کنم رو برای 2 ساله که رهن کردیم و طبقه سوم یه آپارتمان 6 واحدیه و به همون تعداد آدمهای عجیب و غریب هم داره. یه مرد مسن مجرد و به ظاهر مشکوک که تمام پنجره خونه اش رو روزنامه زده و همسایه روبرویی میگه زن میاره خونه ولی از همه بی سر و صداتره توی ساختمون و هر زمان که از کنار در واحدش رد میشیم صدای تلویزیون و قاشق و چنگال میشنویم نه صدای زن. یه راننده کامیون و زن و دوتا پسر نره غولش با این آقاهه طبقه اول زندگی میکردن و تقریبا هر ماه ساعت 1 شب به بعد سر دختربازی پسره عربده میکشیدن و فرداش اگه میدیدنشون هیشکی به روی مبارکش نمی اورد که شب گذشته خبری بوده و خداروشکر الان رفتن و الان یه زن وشوهر جوون تازه ازدواج کرده نشستن که من تا امروز یه بار در حد یه سلام و علیک دیدمشون.طبقه دوم هم یه زن ومرد ترک با دوتا دختر کوچولوشون زندگی میکنند و آزاری به کسی  نمی رسونن جز بازی  دختر بچه ها تو حیاط که خب زیاد نیست.

یه پیرزن گوگولی و یه پسر سی و چند ساله درست زیر واحد ما زندگی می کنند که خیلی حواسشون به منه وگه گداری که دارم از پله ها میام بالا خانومه درو باز می کنه و کمی باهم حرف میزنیم و دلداریم میده که آقات نیست عیبی نداره و خیلی دوست داره من برم خونه اش و وقتی من فردای عروسیم به همه واحدها شیرینی دادم تنها کسی بود که خیلی ذوق زده شد عروس اومده توی ساختمون و فرداش برام یکی از این حلقه های گل پشت دری خرید.از اونجایی که همسر خدا بیامرزشم یه شغلی مشابه شغل موقشنگ داشته حس و حالمو میفهمه و شده 11 شب از پایین بهم زنگ میزنه که خانم فلانی یک هفته است ندیدمت خوبی. اتفاقی واست نیفتاده؟ خلاصه اینکه تنها کسیه که اگه خدای نکرده من بمیرم میدونم نمیذاره جسدم بو بگیره و خبر دار میشه.

همسایه روبروی ما هم که مدیر ساختمونه و خانومش تقریباهمه کاره است و مدام خونه شون آیند و روند داره و هر چند ماه یکبار از این مجالس روضه دارند و جز سرو صداش یه کاسه آش هم نصیبمون میشه که دستشون درد نکنه  ارزش شنیدن صدای انکر الاصوات اون زن روضه خون رو داره.همیشه خدا هم دختر و داماد و نوه اش اونجان و از وقتی که بالاخره فهمیدن من نصف ماه بی شوهرم سعی میکنند یه جورایی هوامو داشته باشند و گهگداری که گیج میزنم و کلید رو پشت در جا میذارم فوری بهم زنگ میزنه ولی بهمون اندازه که هوامو داره همون اندازه هم پسر و دامادش با این ماشین پارک کردنشون وسط در پارکینگمون  دقم دادند که ماجراها داشتم با اینها که بماند.تنها فایده اش این بود که من به زور دعوای موقشنگ یاد گرفتم ماشین رو با ته ببرم تو پارکینگ موقعی که کسی اینجوری جلوی درمون پارک میکنه.

توی این 1 سالی که گذشت ما 3 تا ماشین عوض کردیم و یه چند ماهی من و موقشنگ هردو ماشین داشتیم و برای اینکه مشکلی با بقیه پیدا نکنیم از خانم گوگولیه طبقه دوم اجازه گرفتیم برای یه مدت از پارکینگش استفاده کنیم تا من ماشینم رو بفروشم. اون زمان هم پسر این خانم گوگولیه ماشین نداشت و ماهم زیاد برخوردی باهم نداشتیم و کم کم از لابلای حرفای مامانش فهمیدم  که مدیر فیلمبرداری صدا و سیماست و یه آتلیه عکاسی هم تو رشت داره و خیلی کارش درسته ولی از اونجایی که زیاد فضول نیستم سوال  نمی پرسیدم که چه کارایی انجام داده و چی میکنه و چرا شبا دیر میاد وچرا یه چندماهی نمیاد خونه  .... تا اینکه زدو چند ماه پیش پسر همسایه ماشین خرید و از اونجایی که ماهم پارکینگمون پشت هم بود مجبور بودیم با هم هماهنگ کنیم که شب کی ماشین رو جلو پارک کنه و کی مثلا فردا زودتر میره بیرون کی دیرتر و... همین مساله باعث شد بعد یکسال من این آقا رو ببینم و کمی هم حرف بزنیم توی حیاط و گهگداری که مثلا شبها دیر میخواست بیاد خونه و من بیدار بودم سویچ ماشین رو میدادم بهش که خودش ماشینارو جابجا کنه و من نصف شبی سه طبقه نیام پایین و سر همین صبح بیدار کردن همدیگه کلی سوژه داشتیم برای خندیدن چون گاهی وقتها با چشهای پف کرده و موهای آشفته میومد پارکینگ و تازه کلی چاق سلامتی هم میکردیم باهم.

 

چندی پیش از لابلای حرفهای مامانش فهمیدم قراره این ماه عروسی کنه و منم توی یکی از از این پروسه های عقب و جلو کردن ماشین توی حیاط بهش تبریک گفتم و وسط حرفهاش بهم گفت شما از سینما خوشتون نمیاد؟ منم گفتم کی گفته خوشم نمیاد من عاشق سینما هستم. گفت من یه سری عکس دارم از هنرپیشه های سینما که خودم گرفتمشون و چندی پیش توی سوئد نمایشگاه گذاشتم و میخوام آتلیه رو ببندم واز رشت برم تهران و اگه دوست دارین بیان عکسها رو ببینید. کلی تشکر کردم و قرار گذاشتیم هر وقت موقشنگ برگشت باهاش هماهنگ کنم تا بریم آتلیه .

ادامه دارد...


پ.ن : این پست رو با شرح و تفسیر اتفاقهایی که در این یکسال افتاده نوشتم تا توی پست بعد بهتون بگم وقتی عکسها رو دیدیم چقدر تعجب کردیم که اینهمه مدت این آدم همسایه ما بود و اینهمه معروف بود و اینهمه افتاده بود و ما بی خبر بودیم.

 

تابعد...

+ نوشته شده در  شنبه نوزدهم تیر 1389ساعت 18:51  توسط juju  | 

اینکه چرا شروع کردم به نوشتن کاملا مشخص بود. من اعتماد به نفس نداشتم. تنها بودم و خیلی چیزها برام تابو بود. اینکه بخوام با نوشتن و خوندن نوشته های دیگران دنیایی رو بشناسم که سالها جور دیگری بهش نگاه می کردم نیاز به یک تصمیم داشت. اینکه بدون کمترین حجابی روح خودم رو عریان کنم.توی این مسیر آدمهای زیادی رو شناختم با خیلی از اونها دوست شدم. خیلیها هم بعد مدتی از دایره دوستانم خارج شدند. خیلیها رو دیدم. با چندتایی صمیمی تر شدم و اینجا برام شد یه مکان دوست داشتنی که دوستانی توش قدم میذارند که بعد 5 سال هنوزم افتخار دوستیشونب رام مونده و این برام خیلی با ارزشه.

اینجا امروز وارد 5 سالگی شد و نویسنده ی این سطور هم دیگه اون دختر چموش ناآرام پر دغدغه نیست. اما با شادیهای شما واقعا از صمیم دل شاد میشه – موفقیت شماها براش هیجان انگیزه- خواب خیلی از شماها رو میبینه- وقتی چیزی میخونه یا موزیکی گوش میده یاد نوشته های بعضی از شما میفته و خیلی وقتها خاطره های خوبی از در ساعتی کنار شما بودن براش ساخته شده.

دلم برای خیلی هاتون تنگ شده.دلم میخواست خیلی هاتون رو میدیدم- دلم میخواست ورای این نوشته ها باهاتون هم صحبت میشدم- دلم خیلی چیزا میخواد که بعضیهاش عملی نیست. گاهی وقتها بهتره تصویرایی که میسازی رو به کسی نگی.دوستون دارم و ممنونم که هنوزم بامن هستید. دوستنون دارم چون وقتی نیستید هم با من تماس میگیرید. دوستون دارم چون اون مدتی که بودید باعث تحولم شدید. دوستتون دارم چون هیچوقت هیچ کدامتون دلم رو نشکوندید و دوستون دارم چون همتون میدونید نوشتن جدای زیبایی در جمله بندیهای و نحوه نگارش فقط یه  وسیله است برای درد و دل و گفتگو و رسیدن به آرامش.

دوستتون دارم و  دعا میکنم دوست من باقی بمونید به هر صورتیکه خودتون دوست دارید.


تابعد...

+ نوشته شده در  شنبه بیست و نهم خرداد 1389ساعت 23:11  توسط juju  | 

"دوستي با بعضي آدم ها مثل نوشيدن چاي سر گل لاهيجان است. بايد نرم دم بکشد. بايد انتظارش را بکشي. بايد براي عطر و رنگش منتظر بماني بايد صبر کني. آرام باشي و مقدماتش را فراهم کني. بايد آن را بريزي در يک استکان کوچک کمر باريک. خوب نگاهش کني. عطر ملايمش را احساس کني و آهسته جرعه جرعه بنوشي اش و زندگي کني"


مدتهاست دلم میخواست درباره تفاوت دوستی با زنها و مردها بنویسم و فقط دنبال یه جرقه میگشتم برای شروع این مبحث تا رسیدم به این نوشته و یک آن حس کردم الان وقتشه. مدتهاست میخواستم بگم دوستیهای خالص رو دیگه از کسی انتظار ندارم علی الخصوص از همجنسام.مدتهاست میخواستم بگم با مردها توی دوستی بیشتر احساس صمیمیت و رفاقت می کنم و واقعا توی دوستی باهاشون احساس رضایت دارم ولی کمتر پیش میاد با زنی دوست باشم و دغدغه خیانت- ول کردن- حرف و حدیثهای راست و دروغ و ... رو نداشته باشم. زنها بیشتر از اینکه واقعا دوستهای خوبی باشن معمولا سعی می کنند اینجوری بهت نشون بدند که بهترین دوستت هستند و زمانی که شما انتظار ندارید دنبال یه بهانه هستند تا برتری خودشون رو به صورت اغراق آمیز و غلو شده ای بهتون نشون بدن. طی این 29 سالی که زندگی کردم و بخاطر نوع شخصیت بیرونی و اجتماعی که داشتم آدمهای زیادی وارد زندگیم شدند و رفتند.شاید بی هیچ قصد و غرضی می تونم بگم مردها برای من دوستان به نسبت بهتری بودند تا زنها.

بر اساس مشاهدات رفتاریی که از دوستانم دیدم کم کم به این نتیجه رسیدم که اغلب زنها تا زمانی که احساس کنند با دوستانشون دریک رده هستند سعی می کنند روابطشون رو جوری نگه دارند که طرف مقابل احساس کنه با یک دوست صمیمی روبروه اما زمانی که بو ببرند توی یه چیزی که می تونه( کار- موقعیت اجتماعی- موقعیت شغلی- همسر –ثروت و ...) باشه از دوستشون بالاترند خیلی راحت اون دوست رو از زندگیشون حذف می کنند و از اونجایی که حس رقابت طلبیشون هم بالاست دنبال یه رقیب جدی تر میگردند. اینکه شما به عنوان یه زن چطوری دوستی می کنید و درمقابل چه رفتاری می بینید باعث میشه ناخودآگاه شما هم توی دوستیهاتون انتظار زیادی از کسی نداشته باشید و تعداد دوستیهای خوب و حقیقی کم و کمتر میشه.

اما دوستی با مردها در صورتی که نوع روابط برای طرفین شفاف سازی شده باشه ( یعنی پای عشق و عاشقی در کار نباشه) یه دوستی خالص تر و بی انتظار تره. یعنی شما کمتر از دوست مذکرتون گله و شکایتی نظیر اینکه ( من آخرین بار تماس گرفتم- من اون  دفعه برنامه بیرون گذاشتم- همش من دارم تماس میگیرم و ...) نمی شنوید و از اونجایی که مفهوم دوستی بین زن و مرد فرق داره می تونید مطمئن باشید که وقتی دچار مشکلی شدید می تونید روی کمکهاشون تا جایی که بتونند حساب کنید . می تونید یه مدتی با هاشون تماس  نگیرید و استرس نداشته باشید که خیلی راحت شما رو از لیست دوستانشو خط زدند،می تونید با خیال راحت بعد چند ماه بهشون زنگ بزنید بدون اینکه دلخوریشون رو به طرز ناراحت کننده ای بهتون نشون بدند.

اخیرا خیلی از دوستانم ازدواج کردند و هر کدومشون زندگیهای خودشون رو تشکیل دادند. دوستیهایی با قدمتهای مختلف و درجه بندی صمیمیتهای مختلف اما چیزیکه توی همه اونها مشترکه اینه : به محض اینکه پای یک مرد توی زندگی همه اونها اومده بود تمام زندگیشون حول و حوش اون مرد میچرخید و باقی آدمها کم کم از دایره ارتباطیشون حذف شدند. شاید خیلی از مردها از دوستان همسرانشون خوششون نیاد- شاید مردی از ارتباطات زیاد احساس راحتی نداشته باشه- شاید یه مردی شکاک باشه و .... هزاران دلیل دیگه .این جملات برای خیلی از ما زنها آشناست :( فلانی میگه من که دوستات رو نمیشناسم خجالت میکشم بیام- فلانی تا دیر وقت سر کاره نمیرسیم بیایم خونتون- شوهرم میگه اگه اون دوستتم بیاد من نمیام- فلانی میگه دوست دارم وقتی اومدم خونه تو باشی و ...) چیزیکه من رو میرنجونه عدم مدیریت زنهاست برای نگه داشتن دو طرف ماجرا. چرا؟!!

با یه نگاه اجمالی به دوستان همسرانتون می تونید متوجه بشید که عمق رابطه ها بین دوستیهای زن و مرد چطوره و توی شرایط بحرانی چه عکس العملی از خودشون نشون میدن. غیر از یه درصد پایین از زنهایی که واقعا توی دوستیهاشون لوطی منش هستند اغلب چنان پشتتون رو خالی میکنند که شما متحیر میمونید.نمیدونم چطوره که اغلب زنها بعد از ازدواج شخصیتشون وابسته به همسرانشون میشه و کاملا شخصیت مستقلی از خودشون نشون نمیدند.حالا اگر مردی ازدواج کرد و دوستیهاش شکل دیگه ای گرفت وقتی خوب نگاه می کنی  می بینی پای زنش این وسط در میون بوده!!!!

 

پ.ن 1: اینها برداشت شخصی من از دوستیهام بوده و قصد توهین به خانمها رو نداشتم. بذارید به حساب دردل دوستانه با کمی تجزیه تحلیل.کمی حب و بغض. با چاشنی تهمت و غیبت.


پ.ن 2: مدتی مسافرت بودم و خیلی برای نوشتن تنبل شدم. مضاف بر اینکه اخیرا فهمیدم مامان اینجا رو میخونه و یکم دست و دلم میلرزه برای نوشتن ولی فعلا قصد بستن اینجا رو ندارم.

 

تا بعد ...
+ نوشته شده در  شنبه بیست و دوم خرداد 1389ساعت 11:42  توسط juju  | 


اونوقتها که تلویزیون رنگی توی هر خونه ای باب نبود  و پدیده ای به نام ال سی دی و ال ای دی اصلا وجود خارجی نداشت ما یه تلویزیون سیاه و سفید 14 اینچ خارجی داشتیم که اگه پیچشو می چرخوندیم با بدختی تمام و کلی برفک می تونستیم یک کانال از ابوظبی رو ببینیم . اینقدر این کشف هیجان انگیز بود که بوبو از این و اون پرسو جو کرد و فهمید یه وسیله ای هست به اسم بوستر که میتونه کیفیت صدا و تصویر رو کمی بهتر کنه.این کشف بزرگترین خوش شانسی اون سالهای ما بود. درست همون سالی که زلزله رودبار اتفاق افتاد و مردم در تب و تاب جام جهانی فوتبال می سوختن یک سری آنتهای مخصوص اومد که میشد بعضی از کانالهای آذربایجان شوروی رو گرفت و از اونجایی که وقتی تب وتاب یه چیزی میفته توی مملکت ما فوری  همگانی میشه ماهم از این آنتها خریدیم. اما دیدن اون کانالها مستلزم هوای آفتابی بود و خودتون که میدونید رشت تقریبا هوای ثابتی نداره پس بوبو به فکر خریدن ویدیو افتاد. یادمه اولا که ویدیو اومده بود تو بازار نوار کوچیک مد بود و زمانی که ما ویدیو دار شدیم تازه دور نوارهای بزرگ بود. هربار با بدختی تمام و کلی جیمزباند یه فیلم یا یه کارتون از این و اون میگرفتیم واجاره میکردیم تا مثلا پنجشنبه و جمعه ها سرمون گرم باشه.

از اونجایی که ما تقریبا بچه سال بودیم اجازه دیدن هر فیلمی رو نداشتیم و فیلمها توسط بوبو برامون سانسور میشد. نقش بوبو شده بود درست عین کشیش فیلم سینما پارادیزو.یادمه یه بار اشتباهی توی جمع پسرخاله هام یه فیلم از داستین هافمن گذاشتم به اسم سگهای پوشالی به این امید که خب طرف بازیگر حسابی و فیلمش موردی نداره. اما توی اون فیلم یه صحنه ت ج ا و ز دو مرد با یک زن نشون داده میشه و خب اون زمانها دیدن این صحنه ها توی جمعهای خانوادگی قباحت داشت و کلی بابت این موضوع بازخواستم کردند.

یادمه هروقت فیلمی میدیدم و میرسید به صحنه های بوس و بغل و از اینجور چیزا مامان فوری بهم می گفت برو جوراباتو بشور و دیگه خودم میدونستم یا باید اینجور مواقع پاشم برم آب بخورم یا یه جورایی دنبال نخود سیاه بگردم.

ماجرای فیلم دیدن ما بچه داستانها داشت. از اونجایی که بوبو خیلی عشق فیلم بود و تقریبا با دنیای روز فیلمسازی آشنا بود مدام فیلمهای کلاسیک و خوبی دستمون میومد و خب ماهم بعضی از اونها روکه توسط بوبو تایید شده بود میدیدم. بعد تر کار به جایی رسید که ما برای بوبو فیلم میوردیم و هر کدوم تنهایی فیلمها رو میدیدم و درباره اش حرف میزدیم. دیگه دور ویدیو تموم شده بود و کامپیوتر وارد خونه ها شده بود و فیلمها سی دی شده بودند و آخر سر هم دستگاههای پخش ( وی سی دی) مد شد و به ترتیب همه اینها رو بوبو خرید که از قافله دوستداران هنر هفتم عقب نیفته.

خیلی طول کشید تا بوبو خودش رو راضی کنه که ماهپاره بخره . مدام مردد بود بین خوب بودن یا نبودن این پدیده. دیگه دوره فرمانرواییش داشت تموم میشد و اگه  نمی خرید میدونست ما خیلی فیلمها رو از دوستامون میگیریم و بعدا با کامپیوتر نگاه میکنیم. وقتی که ما ماهپاره دار شدیم دور کانالهای سی سینما و مولتی ویژنها بود و مدام فیلمهای خوب پخش میشد و بوبو فرکانسهای جدید کانالها رو دانلود میکرد و دیگه ماها بزرگ شده بودیم و خجالت نمی کشیدیم از دیدن بوس هنرپیشه ها جلوی بوبو و مامان.

این روزها که به لطف صاحبان کانالهای ماهپاره ای و علی الخصوص فارسی وان خیلی از صحنه ها توی سریالها عین آب خوردن پخش میشه و بچه های خانواده ها با جدیت تمام پیگیر این سریالها هستن از اینهمه موش و گربه بازیهای خودمون و مامان و باباهامون خنده ام میگره. خیلی تلاش کردند که جلوی دیدن صحنه های مبتذل رو بگیرن اما سرعت تکنولوژی و جذابیت این صحنه ها خیلی بیشتر از توانشون بود و تقریبا یه جایی وسط راه بیخیال ماجرا شدند و به امید اینکه پایه های تربیتیشون محکم بوده دیگه چیزی رو سانسور نکردند. ماهم یاد گرفتیم به احترام اونها و به احترام محیط خانواده تا جایی که میشه جلوی اونها چیزی نذاریم و هر چهار نفرمون به تنهایی یه فیلم رو نگاه می کردیم. اینجوری نه از تکنولوژی عقب بودیم نه از سینمای هالیوود.

وقتی به تفاوت نسل خودمون و این نسل تازه بالغ شده 10-11 ساله نگاه می کنم می بینم چقدر همه چیز فرق کرده و چقدر خیلی چیزها برای اینها عادی و روتین شده. دیگه دختر بچه ها باد دیدن یه بوس لپاشون گر نمی گیره و سرشون رو پایین نمییندازن و خیلی بیشتر از اونوقتهای ما چیز حالیشونه.

دنیای باحالیه این جنگ زیر پوستی پدر و مادرها با بچه ها وقتی که به ناچار عقب نشینی می کنند .

تابعد...
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1389ساعت 14:36  توسط juju  | 

همیشه برای نوشتن بهانه لازم داشتم و اینبار چه بهانه ای مهمتراز اینکه با صدای بلند بگم ازدواجم یکساله شده و هنوز موقشنگ از کارش پشیمون نشده و من چه سبزم امروز و خلاصه از اینجور چیزا. نمیدونم از خوبی من بوده یا از صبرش که بالاخره با هزاران سلام و صلوات و تاتی تاتی کنان  زندگیمون وارد یک سالگی شد.خیلی روزهای خوب رو تجربه کردم که نتیجه اش دوستی بیشترمون بوده و صمیمیتی که من همیشه دلم میخواست با کسی داشته باشم. این مدت کمتر نوشتم. کمتر با دوستان چت کردم. کمتر بچه های وبلاگ نویس رو دیدم. کمتر با بچه ها تلفنی حرف زدم . نه اینکه سوژه ای نباشه برای نوشتن. نه اینکه دیگه حرفی نداشته باشم برای زدن که مسلما برای منی که احساستم همیشه نوشتاری بوده این تجربه باید فرصتی می بود برای نوشته های بیشتر. تنها اتفاقی که افتاد این بود که من گوشی پیدا کردم برای شنیدن حرفهایی که قبلا نوشته میشد اما نمی تونستم درباره شون با کسی مستقیما حرف بزنم. گوشی که حتی خاطرات شیطنتهای مجردی من رو میشنوه ولی درباره ام قضاوت نمی کنه ؛ که منو متهم به هزاران وصله و حرف و حدیث نمی کنه که منو همونجوری که هستم می پذیره هرچند خیلی باهاش تفاوت داشته باشم تو بیان احساسات , رفتار, وکارهام و ...

 پارسال شب 11 اردیبهشت ما اومدیم تو خونمون تا با آهنگی که قرار بود برای رقص تانگو باهاش برقصیم تمرین کنیم. از بین چندصدتا کلیپی که از اینترنت دانلود کردیم و همش حرکات محیرالعقول و ژانگولری توش داشت رسیدیم به رقص اوباما و همسرش که با آهنگ بیانسه آروم و متین میرقصیدن مادیدیم رقصش آسونه و آهنگ ما هم تمش آرومه گفتیم اینجوری برقصیم. حیف نمیشه دوتا رقص رو گذاشت اینجا تا شما یه دل سیر بخندین اما اون رقص کجا و رقص ما کجا!!!

برای روز عروسی یه دفتر خریده بودم و توی تالار کنار عکسمون روی میزی گذاشته بودم تا هرکسی از دوستان و آشنایان اگر چیزی دوست داره به یادگار برامون بنویسه و اونایی که نتونستن توی اون روز چیزی برام بنویسن وقتی اومدن خونمون توی اون دفتر جمله ای نوشتن  و من تا امروز سعی کردم چیزی درباره اش نگم تا سالگرد ازدواجمون برسه و من بتونم چندتا از اون جمله های قصار و تیکه ها رو اینجا بنویسم .

 * سک سک. من اول . خوشحالم که فردا پاتو زیر در کمدم نمی بینم. شاد و شنگول باشین (خواهرم)

* رفیق باشین تا همیشه.

* امشب همش لبتون خندان بود یعنی میشه همیشه همینطوری بخندین؟آره میشه.

* شادباش و دیر زی. امروز روز توئه. خیلی از روزهای خوبت از امروز کلید میخوره. این آغاز شیرین مبارک نازنین ( آویشن)

* من دلم برات کبابه. اما خیلی هم واست خوشحالم.( معلومه از دوستای موقشنگ بوده؟ )

* کاش میدانستی

بر باغ آسمانی کدام ستاره جا مانده ام

چیزهای زیادیست  باید گفت

اما من هنوز دلم میخواهد نگاه کنم

 

*اکنون که قلم در دست می گیرم امیدوارم بازهم شام بیایم استرا؟ آستارا؟ بیف! چی بود همون رو بخوریم . با آرزوی روزهایی پر از غذا های رنگارنگ ( دوست موقشنگ )

 

* تا نیاراید گیسوی کبودش را

به شقایقها

صبح فرخنده

در آینه نخواهد خندید.

 

*زیبایی ازدواج در تکامل است. در راه این تکامل باید " گذشت " داشت. زیباترینها نثارتان

* راه را تا بدانجا که "باید" بپیمای تا لطافت مرموزانه روزگار را کشف کنی!!( امیر کافه گپ)

* چه دعات گویم ای گل!

تویی آن دعای خورشید که مستجاب گشتی

شده اتحاد معشوق به عاشق از تو ؛رمزی

نگهی به خویشتن کن که خود آفتاب گشتی!( مهدی ناصری)

 

اینم کارت عروسیمون که خب کمی متفاوت از همه کارتای عروسی بود که فکر می کنم تا حالا دیدید و خب دیدن عکس العملهای مهمونامون وقتی کارتارو دستشون میرسوندیم هم جالب بود.

کارت عروسیمون

 

 دل نشان شدسخنم تا تو قبولش کردی

آری آری سخن عشق نشانی دارد

در ره عشق نشد کس به یقین محرم راز

هرکسی بر حسب فکر گمانی دارد

 این شعر داخل کارت هم از حافظ بود. حالا دیگه روز معلم  یه معنای دیگه واسم داره.

 

تابعد...

 

+ نوشته شده در  یکشنبه دوازدهم اردیبهشت 1389ساعت 9:21  توسط juju  | 

خیلی چیزها در کودکی در آدم نهادینه میشه. علی الخصوص رفتارها که بیشترش اکتسابیه و تا به خودت میای و بزرگ شدی می بینی ملغمه ای هستی از یکسری رفتارهای ضد و نقیضی که خودتم نمیدونی کی و کجا توی ذهنت حک شده و برای اینکه از شرشون خلاص بشی یا باید دست به دامن کتابهای روانشناسی و  مشاور بشی یا اینکه اینقدر با آدمهای دور و برت دعوا بگیری که یا اون اخلاقت رو  از سرت بپرونند یا تا آخر عمر اون اخلاق باهات باشه  و گهگداری تو زندگیت سرکی بکشه و طوفانی به پا کنه و بره تا زمانی که خودتم منتظرش نیستی...

اغلب ما زنها وقتی دختر بچه هستیم مادرمون برامون میشه نمونه روشن و زنده یک زن. یا مادرمون نمونه یک زن عامیه ( زنی که یاد گرفته زن بودن در راضی نگه داشتن سایر اعضای خانواده خلاصه میشه و کمتر به خودش توجه می کنه ) یا زنی که بین رفتارهای زنانه و نیازهای خودش تعادل خوبی برقرار کرده یا زنهایی که فقط به خودشون توجه می کنند و باقی اعضای خانواده اعم از همسر یا فرزند در درجه بعدی براش قرار دارند.تو فاصله بین دختر بچگی تا یک زن بالغ شدن که من  بهش میگم همون زمانی که یک دختر تصمیم میگیره مردی رو به عنوان همسر انتخاب کنه کم و بیش بیست سالی طی میشه و توی این مدت هیچوقت به طور مستقیم زن بودن رو از مادرش یاد نمیگره.با بلوغ و نوساناتش به تنهایی کنار میاد بی اونکه بفهمه اینهمه هیجانات احساسی و غلیان کردن بی دلیلش ناشی از بالا و پایین رفتن هورمونهای بدنشه.بی اونکه بفهمه میشه از زن بودن لذت برد و مخفیش نکرد .

زن بودن توی دوره ای از زندگی برای خیلی از دختر بچه ها یه رازه. یه راز که اونقدرها هم مهم نیست ولی اون راز هیچوقت از زبون مادرها به دختر بچه ها منتقل نمیشه و هر دختری بالاخره توی یه روز یا یک شبی بهش میرسه اما چیزیکه فراموش شده اینه که اگه مخفی نگه داشتن این راز اونقدرها مهم نیست چرا کمتر مادری رو می تونیم دور و برمون پیدا کنیم که خیال دخترشو از این جهت مطمئن کنه .

 اخیرا  دوسه تا از دوستانم در گیر و دار تهیه و تدارک عروسیشونند و جالبیه قضیه اینجاست هیچکدومشون از اون چیزهایی که توی زندگی ممکنه باهاش مواجه بشند ( قسط- خرج و مخارج زندگی – جرو بحثها و ارتباط با خانواده همسر...) نمی ترسند اما بیشترین سوالی که معمولا یواشکی ازمن می پرسند ترسهایه که از روابط زناشویی توی ذهنشون حک شده و براشون این مساله مثل خود من که یه زمانی درگیرش بودم سوال برانگیز شده. یا شانس میاری و دوستای خوبی داری که این مسال رو برات خوب حل می کنند یا گرفتار یکسری خرافات عجیب و غریب آدمهایی میشی که تو بچگی یواشکی حرفهاشون رو شنیدی و باورشون کردی.

توی دوره ای که ما به بلوغ رسیدیم نه معلم پرورشی جور سوالای درگوشیمون رو داشت نه همکلاسیهامون سواد علمی جواب دادن به سوالامون رو داشتند بنابراین دانستنیهای ج ن س ی مون یا به سوتیهای پدر مادرهای همکلاسیها و صحنه های فیلمهای هالیودی ختم میشد یا اگه خوش شانس بودیم توی کتابخونه خونه یکی دوتا کتاب پیدا می کردیم و چون بازم خیلی از اصطلاحات توش رو نمیدونستیم به نگاه کردن عکساش بسنده میکردیم.احساس می کنم این روزها اینترنت و سایتهای مختلف و فیلمهای آموزشی جور مادرها رو کشیده و مادرها باز از توضیح دادن چنین مساله ای شونه خالی کردند. اما چیزیکه این وسط همیشه برای من سوال بوده که یک زن به عنوان یک مادر کی و کجا و تو چه سنی باید درباره این رازها با دخترش صحبت کنه و اگه یه روزی یه دختری یا یه پسری از شما به عنوان یک دوست راهنمایی بخواد آیا حاضر میشید درباره تجربیات ج ن س ی تون باهاش حرف بزنید؟ و اگه جوابتون نه هست بر میگرده به نوع فرهنگمون که صحبت در باره این مساله رو قبیح میدونه یا اینکه فکر می کنید دارید به رابطه شخصیتون احترام میذارید؟


تابعد...

+ نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم فروردین 1389ساعت 22:22  توسط juju  | 

حس و حال نوشتن نبود. تا آمدم از چاپ سومین کتاب بوبو بنویسم پدربزرگ موقشنگ فوت کرد و درگیر مراسم دست پاگیر ختم و سوم و هفتم و آمد و رفتهای تمام نشدنی شدیم که حسابی دم عیدی یاد رفتن پدربزرگ خودم را زنده کرد و تمام آن خشمهای فروخورده از اینهمه رسم و رسوم مسخره مرگ ایرانی مثل دمل چرکینی که سرباز کند بازخودی نشان داد. آنقدر این چند مدت از در و دیوار حسهای عجیب و غریب بر سرم ریخته که نمیدانم از کدامش بگویم.

اول اینکه بعد مدتها به مراسم مرگی که دوست دارم بعد از رفتنم برگزار کنند به طور جدی فکر کردم و دیدم متنفرم از آوردن آ خ و ند جماعتی که در  مراسمم نوحه حضرت ابوالفضل بخونه و مادران داغدیده و زنان دلشکسته از درد فراغ فرزند و بی مهری شوهرانشون یواشکی با چادر گوشه چشمان خیسشون رو پاک کنند و مرگ من بهانه باشه برای ترکیدن بغضهای فروخورده اشون.

دیدم بد جور حرصم میگیره به آدمهایی غذا میدن که بودن و نبودنم زیاد براشون توفیری نداشته و مرگ من به هیچ جاش برنخورده که هیچ یه دل سیر از خودشون پذیرایی می کنند و دریغ از یه بشقاب برنجی که باید به نیازمندش برسه .

دیدم دلم میگیره میبینم اونایی که دوستشون داشتم بعد رفتنم سیاه می پوشند تا دیگران باور کنند که عذا دارند و من که میدونم نشون دادن دلتنگی به پوشیدن  لباس سیاه نیست و این دله که میگیره و حالیش نمیشه رفتن رو.

تا آمدم  بنویسم فیلم " هر شب تنهایی " را دیدم و نطقم کور شد از این بازی ضعیفی که از حامد بهداد گرفتن و رفتار اغراق آمیز لیلا حاتمی و موضوع آب بندی شده توکل و توسل به ائمه در موقع گرفتاری و کور سوی امیدی که نشان تماشاگر ایرانی این فیلمفارسیها داده می شود.

باز تا آمدم همه اینها را جمع بندی کنم و اینجا تعریف کنم  دوست روانشناسی دربه در دنبال زوجی  می گشت تا از طریق مصاحبه حضوری یکسری سوال از زوجین بپرسه و تحلیلی بر روی شخصیتهاشون انجام بده که آخرسر نتیجه اش به صورت یک کتاب برای اولین بار در ایران چاپ بشه . بنابراین مجبور شدم تمام چیزهای فراموش شده و تلخ کودکی و بلوغ _ دوران پشت کنکور بودن و افسردگی دوران دانشگاه _ کار و عشق و مردانی که آمدند و رفتند و داستان ازدواج من و موقشنگ رو از دهن خودم براش تعریف کنم و برم توی فاز نوستالژیک هچل هفتی که تنها تنبلی در نوشتن رو به همراه داشت.  دوباره حس نوشتن پریده بود و دلتنگی پشت دلتنگی آمد و رفت و ما خانه تکانی کردیم و این دل همچنان دلتنگ بود تا چند روز پیش.

خیلی اتفاقی و تقریبا زورکی در جمعی قرار گرفتم که قرار بود در یک موسسه آموزش یوگا خانه تکانی دل انجام بدهند. با اصرار دوستی بلیط این مراسم رو تهیه کردم و با اکراه به حرفهای خانم دکتری که توی مراسم صحبت می کرد گوش دادم و از دیدن دختران و زنان سفید پوش تعجب کردم تا رسید نوبت مدیتیشن و تمرکز درون.

نمیدانم از بابت نواختن تار بود یا از تصور به تصویر کشیدن زیبای هفت مرکز انرژی بدن یا لحن آرام سخنران دیدم در سکوت جمع صدای هق هق گریه می آید و اشکهای من بی آنکه از من حرف شنوی داشته باشند دانه دانه بر روی صورتم می چکند و من در خلوتم به تمام چیزهای بدی که تا به امروز  در من مانده بودم فکر می کردم و مصمم بودم که از درونم پاک شوند  و این صیقل روح بود که به صورت اشک نماینگر شده بود.

شاید تنهایک چیز در سال 88 روح منو آزار میداد وهنوز از نظر درونی با خودم حلش نکرده بودم در صورتی که ظواهر امر نشون میداد من نسبت به شرایط و محیط و آدمهایی که باهاشون ارتباط داشتم و دارم تونستم انعطاف پذیری بیشتری نسبت به قبل از خودم نشون بدم.

اینجوری بود که دل ما همزمان با مراسم سنتی و باستانی خانه تکانی ایرانی حسابی خانه تکانی شد و من کودکانه وار مشتاق آمدن عید تنها به انتظار نشسته ام تا که بیاید.

پ.ن : این مدت فیلم دیدیم. کتاب خواندیم. تاتر و کنسرت رفتیم و گاهی باخودمان خلوتی کردیم و در تنهایی به قلم مسعود بهنود رشک ورزیدیم. شدیدا و اکیدا و خواهشا و لطفا  توصیه می کنم کتاب " ضد یادها " مسعود بهنود رو اگه نخوندید بخونید .البته اگه به تاریخ علاقمندید- اگر عاشق سبک نوشتاری بهنود هستید و اگه من یه ذره اعتبار پیش شما داشته باشم  گوش میدید

 

تابعد...

+ نوشته شده در  شنبه بیست و دوم اسفند 1388ساعت 23:22  توسط juju  | 

وقتی دختر بچه بودم حس می کردم اونایی که 18 سالشونه خیلی بزرگند. برام 18 ساله بودن آرزو بود. حس می کردم هرکی 18 ساله است دیگه عاقل شده دیگه بزرگه. نهایت کمال برام 18 سالگی بود اون وقتها دختر عمه هام که میومدن خونمون با حسرت بهشون نگاه می کردم و هی آرزو می کردم زودتر 18 ساله بشم تا منم وارد جمع آدم بزرگها بشم.

18 ساله که شدم دیدم نه عاقلم نه هنوز تو جمع بزرگترها قبولم می کنند. اون وقت بود که دعا می کردم زودتر 20 ساله بشم. مطمئن بود دیگه 20 سالگی همون نقطه ایه که هر دختری توش به کمال میرسه. اما بیست سالگی ما تو اوج افسردگی  و پس زدگی دانشجویی اونقدر تند گذشت که هیچی ازش نموند جز یه مشت یادداشتهای درهم و برهم  .

25 ساله که شدم کمی جدیم گرفتن اما وقتی رفتم سر کار تازه فهمیدم چیزیکه سالها توی این مدت دنبالش بودم فقط یه حس اعتماد به نفسه که با افزایش سن و کمی تجربه آروم آروم تو آدم رسوخ میکنه و اونوقته که ما تو ذهن بچه های کوچکتر از خودمون خیلی بزرگ جلوه میکنیم. اونوقته که وقتی با بچه های  گیر افتاده در افت و خیز بلوغ حرف میزنیم براشون میشیم بت. اون لحظه است که یادمون میفته خودمونم این سن رو به سختی پشت سر گذاشتیم توی مرحله ای که اینقدر فرزندسالاری باب نبود و اینقدر نظر و رای بچه ها مهم جلوه نمیکرد و اینقدر دیده نمیشدیم.

نگاه که می کنم میبینم از اون دختر 18 ساله ای که یواشکی توی دفتر خاطراتش برای خداش می نوشت تا آروم بشه تا این زن 29 ساله ای که حالا به روز تر شده و وبلاگ شخصی برای خودش داره  تفاوت زیادی وجود نداره. مهمترین اتفاق موجود توی زندگیش افتاده اینه که آدمهایی تو مسیر زندگیش قرار گرفتن که جدیش میگیرند و اونوقته که حس می کنه خیلی بزرگ شده.

فردا در تنهایی به استقبال 29 سالگی میرم که اولین موی سفید رو توی سرم پیدا کردم و میدونم این نشونه است برای اومدن موهای سفید بیشتر. اما چیزیکه نمی تونم نادیده بگیرمش این 4 سال در کنار شما بودنه که خواسته یا ناخوسته تو مسیر زندگیم قرار گرفتین از دیوانه بازیهای دخترک سرکش خواندید و ملامت نکردین. از اعترافات دخترانه ام شنیدین ولی  نصیحت نکردین. در غم از دست دادن عزیزانم کنارم حضور داشتید و در شادی ازدواجم سهیم شدین. این لذت بزرگ شدن کنار دوستایی که اغلبشون رو ندیدم ولی واقعا دوستشون دارم چیز کمی نیست. اعتماد به نفسی که در این چهار سال شماها به من دادین اونقدر جسارت در من به وجود اورد که بی ترس در مصاحبه خبرنگاری شرکت کردم و مطمئن بودم قبولم می کنند. بزرگ شدن خودم رو مدیون شماهایی هستم که بهم یاد دادین خوب ببینم و سریع قضاوت نکنم. دوست داشته باشم و راحت بیانش کنم. شاعر پیشه بشم و خجالت نکشم. زن باشم و شرمنده نباشم و بنویسم به امید اینکه شاید روزی نوشتن رو بیشتر از اینها جدی بگیرم. اون چیزیکه که من سالها دنبالش بودم و با آرزوی بزرگتر شدن روز و شب میگذروندم فقط و فقط جدی گرفته شدن بود نه چیز دیگه.


ممنونم که باورم کردید.


پ.ن: از همه دوستانی که اس. ام . اسی. یا توی فیس بوک یا تلفنی تولدم رو پیشاپیش تبریک گفتن خیلی خیلی ممنونم.


تا بعد...

+ نوشته شده در  جمعه نهم بهمن 1388ساعت 21:0  توسط juju  | 

ما 12 تا بودیم. 6 تا پسر و 6 تا دختر. خاله کوچیکه رو تهدید کرده بودیم اگه بخوای هوس بچه دار شدن بکنی با ماها طرفی و نباید این رقم رند رو با یه بچه که عددش 13 است خراب کنی و خاله کوچیکه هم روی قولش موند و دیگه نوه ای به خانواده ما اضافه نشد.من چهارمین نوه خانواده ودومین نوه دختری ام. قبل من دو پسر و  یک دختر توی خانواده اومده بودن بنابراین اومدنم هیچ هیجانی توی خانواده نداشته به غیر از انتخاب اسمی که پدر برای من در نظر گرفته بود و کل خانواده شوریده بودند علیه اش . نه هنری داشتم که مایه مباهت باشه نه از نظر اخلاقی الگو بودم. تنها کاری که تونستم بکنم که این خانواده به خاطر من به جنب و جوش بیفته عروس شدنم بود که بعد عروسی خاله کوچیکه که 18 سال قبل توی این خانواده اتفاق افتاده بود این خانواده رنگ عروسی به خودش ندیده بود و آخر سر هم که من عروس شدم دیگه آقاجون ومامان بزرگ هم زنده نبودن که خیلی چیزا رو ببینن.

بزرگترینمون که پسر بود شش سال از من گنده تر بود و تازه وقتی رفته بود دانشگاه من راهنمایی می رفتم. اینقدر این پسر باهوش بوده اون وقتها که کلاس خصوصی رفتن اصلا باب نبوده  که تو کنکور اون سال این پسر نفر 8 ایران میشه و یه راست میره دانشگاه شریف. از بد حادثه همون سال اولی که پاشو گذاشته بوده تهران  و دانشگاه پدرش به بهانه یه سرماخوردگی ساده فوت می کنه. باهمه این تفاصیل باز توی دانشگاه جزو دانشجویان خوب بوده و از اونجایی که رشته الکترونیک رو دوست نداشته و اون روزها کامپیوتر تازه اومده بوده توی ایران به برنامه نویسی کامپیوتر علاقه مند میشه و شروع میکنه به یادگرفتن زبانهای مختلف برنامه نویسی و هیچ وقت از لیسانس الکترونیک اش استفاده نمی کنه.

 یک هفته ای میشه که بزرگترینمون رفته کانادا . شاید به بهانه پذیرش تحصیلی و خوندن فوق لیسانس اما همه ما میدونستیم رفتنش یعنی موندنش برای همیشه. نه اینکه برنگرده ولی وقتی یکی از همه چیز و همه کسش دل میکنه و میذاره و میره توی کشوری که هیچ چیزش به فرهنگ ما نمیره معلومه که نهایت سعی اش رو می کنه که خوب زندگی کنه. علی الخصوص که تو آدم باهوشی باشی و توی کشور خودت قدر ندیده باشی.

توی دفتر یادبودی که تو مراسم عروسیم گذاشته بودم برادرش نوشته بود 12/1.....؟؟ 12/12 یعنی یکی از این 12 نوه رفته و خدا میدونه باقی کی برن و حالا میبینم یکی دیگه از ما هم رفته جایی که فرسنگها از ما دوره.

روزای آخری که رشت بود یا معمولا بساط مهمونی و شب نشینی به راه بود یا مراسم عکس گرفتن از در و دیوار خونه و کوچه پس کوچه های رشت و فک و فامیل و هدیه دادن و سوغاتی گرفتن از در و همسایه درست وقتی که تو باور نمی کنی براشون مهمی.از شانس خوبش دقیقا شب سال نو میرسه مونترال و مراسم شادی و پایکوبی برای سال نو اونقدر زیاد بوده که دیگه نه غم غربت میذاره نه دلتنگی . حالا ما موندیم و چت کردن و وب دادن و پرسیدن اینکه کامی ماهم بیایم اونجا یا نه؟

از دوسال پیش که برنامه رفتنش به کانادا قطعی شد تک تک ماهایی که مونده بودیم بین دوراهی رفتن و موندن به تک و تا افتادیم و که باید موند یا رفت. خاله کوچیکه و شوهرش که کاپیتانه تصمیم گرفتن که برن کانادا و مدتهاست درحال نامه نگارین. به احتمال زیاد پسرخاله ام مقدمات اومدن برادرش رو که اونم لیسانس قدرت از شریف داره رو فراهم میکنه و اونم تا یکی دوسال دیگه میره. دکتر مانولو پسر دایی ام هم برای گرفتن دکترا داره برای کانادا و اروپا یکسری دوندگی می کنه و از دخترا هنوز معلوم نیست کسی می تونه با خودش و احساساتش کنار بیاد یا نه!!


حالا دیگه نه 12 تا ایم و نه میدونیم چندتا از این 12 تا باقی میمونند و نه مطمئنیم اگه به بهانه ای باز 12 تا مون کنارهم جمع بشیم می تونیم هنوز به یه چیز مشترک بخندیم یا نه؟؟؟!!!

تابعد...

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفدهم دی 1388ساعت 12:0  توسط juju  | 

آشنایی ما یک اتفاق ساده بود. نه! درست تر اینکه به ظاهر ساده بود.چه کسی باورش می شد پشت آن چهره خشک و رفتارهای سرد تو یا رفتارهای تهاجمی و مرد ستیزانه من  احساساتی پنهان شده باشد که بعد گذشت سه سال اینبار در کسوتی به غیر از دوستی اینچنین در کنار هم ظاهر بشویم؟

کسی نمیدانست من و تو چرا باید در این دور تسلسل زندگی بیفتیم و  بالا و پایین زندگی را ببینیم تا در  نقطه ای باز هم بهم برسیم و بخندیم به این بازی سرنوشت که چرا می بایست من عاشق شخص دیگری بشوم و تو عاشق من باشی و از من بگذری و هنوز عاشق بمانی و من بگذرم از عشقم و بفهم رفتنت ناشی از احترام تو بود نسبت به احساسات من و کم کمک عاشقت بشوم و باز نفهم که آخرچرا؟

سالها سرگردان بودم بین پنهان کردن بخش عمده ای از احساساتم و عریان کردن بی دریغ احساساتم بی ترس آنکه مورد شماتت دیگران قرار بگیرم و پدر و مادر نصیحتم نکنند به سادگی و متهم نشوم به عاطفی بودن افراطی. ترس از چسباندن انگ دختر ک احساساتی باعث شد سالها خودم را غرق کتاب و شعر و آهنگ و نوشتن برای دلم کنم و هیچ وقت مثل سایر دختران دور و برم عادی رفتار نکنم و بلوغم را در تنهایی و به تنهایی از سر بگذرانم.

چه کسی باورش می شد سهم من از عشقی که همیشه در آدمهای دیگر دنبالش می گشتم تا زن نرمالی بشوم باید در رفتارهای تو دیده می شد و این شرمندگی  عجیبی که گهگاهی در خفا به من دست می دهد دست از سرم بر ندارد و مدام این سوال در ذهنم نچرخد که آخر چرا هیچوقت درست ندیدمش و افسوس بخورم از دلهایی که شکاندم  و ماجرهایی که بر خودم رفت و آن افسردگی شدید بعد جدایی و آن استیصال و آنهمه گریه های بلند شبانه و غیره اتفاق می افتاد تا من به این نتیجه برسم همراهی تو در باقی راه بیشتر از دیگران به کامل شدنم منتهی می شود و شاید دوستی تو  که نمیدانم تا کی و چه وقت نصیبم  می شود باعث شود از من " منی" بسازد که همیشه آرزویش را داشتم.

دوستی می گفت دوستی همانند  دود عود پر است از کشف و شهود. پر از پیچ و خم  و رقص طنازانه. مثل دوستی ما، دوری ما ، اخم ما، قهر ما و اینبار عشق ما.

خاطرت هست دقیقا یکسال پیش  بعد یکسال و نیم دوری بهم رسیدیم خندیدیم و گفتم دیوانه ایم ما؟! یلدای سال گذشته خوب خاطرم هست به همه چیز جز عشق تو تردید داشتم حتی به احساسات خودم به عنوان یک شریک ،حتی به صبر و مقاومتم در زندگی اطمینان نداشتم. اما عجیب به تو ایمان داشتم. می دانستم کنار تو هر زمان که می خواهم می توانم بچه باشم بی آنکه از جانبت سرزنش شوم که یک دختر بیست و چند ساله ام. مطمئن بودم می توانم درباقی زندگی باز از این شاخه به آن شاخه بپرم بی آنکه تحقیر شوم به اینکه دمدمی مزاجم. می دانستم طبع متلونم را خوب درک می کنی و باکی نداشتم از گفتن ترسهای کودکی و تردیدهای نوجوانی و آرزوهای جوانی.

حالا که بیشتر فکر می کنم می بینم آشنایی ما اصلا اتفاق ساده ای نبود. اینکه من بعد آنهمه فرار کردن از مردها و جنگیدن با اغلبشان  و کله پا شدن باز به تو برخوردم تنها یک دلیل داشت. اینکه کنار تو زن درونم را پیدا کنم . دوستی با تو همان چیزیست که به وقت کودک شدن می تواند سرخوش نگهم دارد و به وقت گریه آرام وبه وقت زن شدن سرمست و شادم کند. اینجاست که یاد جواب تمثیلی خودم در یلدای سال گذشته می افتم و مدام زیر لب دعا می کنم : " که خدا کند دوست تمام لحظه های تو باشم" و خدا کند تو هم همیشه دوستم باقی بمانی.

 

پ.ن1: یکسال پیش در شب یلدا با این کتاب به موقشنگ جواب مثبت دادم.

کتابکتاب 2

پ.ن 2:یلداتون قشنگ

پ.ن3: حتی 1 دقیقه بیشتر امسال  یلدا به من عجیب می چسبد. بعد از ۳ هفته دوری یلدا شب خوبیست برای دیدن دوباره تو.

 

تابعد...

+ نوشته شده در  دوشنبه سی ام آذر 1388ساعت 8:50  توسط juju  |